ازدواج با مرد جوان بهتر است یا جا افتاده؟!

شما به‌عنوان یک خانم فکر می‌کنید ازدواج و زندگی با یک مرد جوان‌تر بهتر است یا مردی جاافتاده و با‌تجربه. اصلا به نظر شما چه اختلاف سنی میان زن و شوهر مناسب است؟

مجله زندگی ایده آل:شما به‌عنوان یک خانم فکر می‌کنید ازدواج و زندگی با یک مرد جوان‌تر بهتر است یا مردی جاافتاده و با‌تجربه. اصلا به نظر شما چه اختلاف سنی میان زن و شوهر مناسب است؟ بعضی‌ها معتقدند که شوهر حتما باید از زنش مسن‌تر باشد، اما عده‌ای نظر عکس دارند و برخی هم ممکن است همسر همسن و سال خود را ترجیح بدهند. اما آیا واقعا اختلاف سنی در زندگی مشترک مهم است؟باید بگوییم بله، اختلاف سنی در زندگی فاکتور بسیار تاثیرگذاری است اما تعیین‌کننده خوشبختی نیست؛ اما دانستن این اثرات می‌‌تواند به تصمیم‌گیری کمک کند.


زندگی با شوهر جوان چگونه است؟

نکات مثبت

آماده زندگی پر هیجان باشید

  • هرقدر فاصله و اختلاف سنی بین زن و مرد کمتر باشد جنس دغدغه‌های‌شان به هم نزدیک‌تر است و آنها به درک بهتری از یکدیگر می‌رسند و در نتیجه احتمال تفاهم بیشتر است.
  • افرادی که در محدوده سنی نزدیک هم باشند، تجربه‌ها و خاطره‌های یکسان و پیش‌زمینه فرهنگی مشابهی برای صحبت و وقت‌گذرانی با هم دارند.
  • وقتی که 2 جوان با یکدیگر زندگی می‌کنند، به دلیل جوانی، قابلیت انعطاف بیشتری دارند و در نتیجه راحت‌تر خود را با عادت‌های یکدیگر وفق می‌دهند، حال آنکه با افزایش سن، انعطاف آدمی کاهش می‌یابد.
  • زن و شوهر جوان با هم رشد می‌کنند و می‌توانند همراه هم تازگی‌ها و زیبایی‌های دنیا را کشف کنند و از اینکه در این فرآیند کنار هم هستند لذت می‌برند.
  • توانایی‌های بدنی 2 نفر شباهت زیادی به هم دارد؛ می‌‌توانند در روزهای جوانی هیجان را تجربه کنند و در روزگار پیری همراه هم استراحت کنند.
  • با هم رفتن به دنبال فعالیت‌‌های هیجان‌انگیز می‌تواند سرزندگی و نشاط بی‌حدی به زندگی تزریق کند.

نکات منفي

بی‌تجربگی‌هایش باعث دردسر است

  • گاهــی تحمل خامی و بی‌تجربگی‌اش را نداشته باشید و از اینکه در مورد برخی از مسائل زندگی به اندازه شما نمی‌داند و به سرعت شما برخی چیزها را یاد نمی‌گیرد، آزرده شوید.
  • زن دوست دارد با مردی زندگی کند که برای او تکیه‌گاه باشد و بتواند از او حمایت کند. به مرد جوان‌تر کمتر از جا افتاده می‌توان تکیه کرد.
  • همـــان‌قـــدر کــــه خوشگذرانی‌های زیادی در این زندگی وجود دارد ممکن است مشکلات و ناخوشی‌های شدیدی هم به وجود بیاد.
  • مرد گاهی آنگونه که زن انتظار دارد منطقی فکر نمی‌کند و حتی ممکن است زن احساس کند مرد زندگی را کمتر جدی می‌‌گیرد.
  • از نظر مالی و اقتصادی تقریبا اول راه است و خیلی نمی‌توان به تجارب او اطمینان کرد.
  • هر دو به دلیل کم‌تجربگی سر همه چیز لج می‌کنند و همین می‌تواند اختلافاتی را به وجود آورد.
  • زن همیشه نگران است مبادا بعد از چندین سال زندگی ظاهرش پیر شود و مرد که حالا جاافتاده شده سراغ فردی دیگر برود.



زندگی با شوهر جا‌افتاده چگونه است؟

نکات مثبت

نگران مسائل مالی نیستید

  • می‌توان با کمک مرد از دیدگاهی متفاوت به دنیا نظر کرد و مسائل و مشکلات را با نگاهی عمیق‌تر حل کرد.
  • روبه‌رو شدن با مردی که از نظر مالی به موفقیت و ثبات رسیده، برای بيشتر زن‌ها خوشایند است چراکه مردی که پا به میانسالی گذاشته، احتمالا شرایط مالی بهتری دارد.
  • دخترانی که رابطه عاطفی محکمی با پدرشان نداشته‌اند برای‌شان ازدواج با مردی مسن‌تر  جذاب است چراکه به دنبال مردی هستند که آنها را زیر پر و بال خود بگیرد و ترس‌های‌شان را دور ‌کند.
  • مردهایی که اختلاف سنی زیادی با همسرشان دارند، دوست دارند به هر طریقی شریک زندگی‌شان را از خود راضی نگه دارند تا مبادا همسرشان به دلیل اختلاف سنی دچار مشکل شود.
  • مردانی که همسران کم سن دارند، نگران از دست دادن آنها هستند. مثلاً نگران آن هستند که مبادا همسرشان روزی از آنان طلاق بگیرد و زندگی آنان را متلاشی كند و در نتیجه محبت بیشتری به همسرشان می‌کنند.
  • مرد با تجربه بسیاری از مشکلات را مدیریت می‌کند و نمی‌گذارد به این راحتی‌ها بحرانی در زندگی ایجاد شود و در نتیجه زندگی حالت یکنواخت‌تری دارد.
  • مرد با بیشتر چشیدن خوب و بدی‌‌های دنیا قدر زن و زندگی‌اش را بیشتر مي‌داند.

نکات منفي

کمتر عمر می‌کنید

  • وجود فاصله سنی زیاد باعث می‌شود که زن و شوهر نتوانند به خوبی یکدیگر را درک کنند و دنیای‌شان فاصله زیادی با هم دارد.
  • وقتی که فاصله سنی بین زن و شوهر زیاد باشد، هر‌یک در دوره‌ای از زندگانی به سر می‌برند که به لحاظ قوت و توان  بدنی متفاوت با دیگری است مثلاً زنی که 35 سال دارد، در دوران جوانی و سرزندگی به سر می‌برد و همسر او که در 60 سالگی است به مرز پیری رسیده ‌است.
  • اگر زن بخواهد گاهی جوانی کند یا کمی سراغ تفریحات شاد و پرهیجان  برود ممکن است همسرش خیلی همراه نباشد و ترجیح دهد در خانه بماند.
  • ممکن است بعداز مدتی حوصله نداشته ‌باشد شاهد بزرگ ‌شدن زن باشد یا آزمون و خطاهای زن  برای به دست آوردن شغل، جایگاه اجتماعی، حل مشکلات شخصی و ارتباطی‌‌اش را نتواند تحمل کند.
  • گاه وجود فاصله‌های سنی زیاد باعث می‌شود که برخی از مردان، سوءظن‌هایی نسبت به همسر خود پیدا کنند و ممکن است حتی نتوانند دلایلی هم برای اینگونه افکار خود بیاورند.
  • فرد کوچک‌تر دچار نوعی رودربایستی رنج‌آور است و نمی‌تواند به راحتی مشکلات کوچک و گاه بچگانه‌اش  را با همسر خویش در میان بگذارد، لذا حرف‌های ناگفته بسیاری دارد.
  • جاافتاده بودن سن مرد می‌تواند او را به همسری کنترلگر تبدیل کند که مدام برای همسرش تعیین تکلیف می‌کند.
  • گروهی از کارشناسان موسســـه تحقیقــات جمعیت‌شناسی ماکس پلانک طی بررسی‌های خود متوجه شده‌اند وجود اختلاف سن بین زنان و شوهران تاثیر منفی بر عمر زنان دارد.
  • ممکن است گاهی به دلیل اختلاف سنی زیاد زن حجالت بکشد شوهرش را در جمع‌ جوانان ببرد یا به دوستان و اقوام جوانش معرفی کند.


نظر خوانندگان

به چند خواننده زنگ زدیم و نظرشان را در این مورد پرسیدیم.

سارا ابطحی

نمی‌دانم کدام یک درست هست ولی چیزهایی که من مشاهده کردم و احساس کردم این است که دختران و پسران تا وقتی جوان هستند هردو بیشتر تمایل و گرایش به بزرگ‌تر از خودشان نشان می‌دهند اما وقتی به 40 سالگی می‌رسند گرایش‌شان برعکس می‌شود.

فرامرز قاسمی

اختلاف سنی مشخصی به نظر من وجود ندارد. بستگي به این دارد که در چه سنی باشیم. معمولا اگر در سن زیر 30 تصمیم به ازدواج گرفته شود همسر هم باید در همان محدوده سنی باشد. یعنی 8-7 سال ولی وقتی به سن 40 برسیم دیگر انتخاب مشکل می‌شود. اینجا می‌توان از فرمول سن مرد تقسیم بر 2 به علاوه‌7 استفاده کرد. برای مرد 40 ساله با این فرمول زن 27 ساله به بالا مناسب است.

مینا- ف

شوهرم 15 سال از من بزرگ‌تر است ولی بدون مشورت با من کاری نمي‌کند البته ناخواسته من تصميم‌گير اصلی شده‌ام که نمي‌خواهم اينطور باشد. هدف اصلی من از اين انتخاب‌ این بود که گمان می‌کردم سن بالاتر یعنی پختگی بیشتر اما نتیجه صد درصد متفاوت بود. البته مشکلی نداريم ولی الان معتقدم پختگی به سن نيست به خصوصيات شخصی بستگی دارد.

خاطرات عروسی ستاره های سینمای ایران


کارت عروسی یکی از یادگارهای شیرین هر مراسم عروسی است. عروس‌خانم‌ها و آقادامادها هم سعی می‌کنند سنگ‌تمام بگذارند و هرکدام با ایده و ابتکاری جدید در این میدان رقابت، برنده شوند.

کارت عروسی یکی از یادگارهای شیرین هر مراسم عروسی است. عروس‌خانم‌ها و آقادامادها هم سعی می‌کنند سنگ‌تمام بگذارند و هرکدام با ایده و ابتکاری جدید در این میدان رقابت، برنده شوند. یک نفر کارت عروسی‌اش را داخل بطری می‌گذارد و دیگری کلیپ تصویری می‌سازد و DVD آن را به‌عنوان کارت دعوت به دست مهمانان می‌دهد. اما نوشته‌های داخل همه این کارت‌ها مشابه یکدیگر است. همه آنها از عشق می‌گویند. از عهد و پیمان دو همسفر برای ادامه راه پر پیچ و خم زندگی در کنار همدیگر.


در این مطلب سراغ تعدادی از ستارگان متاهل سینما و تلویزیون رفتیم و از آنها پرسیدیم چه چیزی روی کارت عروسی‌شان نوشته‌اند. ما صحبت‌های این دوستان را که خالی از لطف هم نبود در بخشی از همین مطلب آوردیم. با ما و این چهره‌های خوشبخت همراه باشید.

 

 

بهاره رهنما

کارت عروسی ما پروانه‌های رنگارنگ بود. شعر روی آن را هم خودم گفته بودم: «با بهار پیمان می‌بندیم به نام عشق برای همیشه»

 


امیر جعفری

من و همسرم ریما رامین فر 8سال نامزد بودیم. بنابراین دلیلی نداشت بعد از این همه وقت عروسی بگیریم. در نتیجه کارت عروسی هم نداشتیم. نه من کت و شلوار دامادی پوشیدم و نه ریما لباس عروسی.

 


فرناز رهنما

کارت عروسی ما یک کارت ساده به شکل قاب بود که من سادگی آن را خیلی دوست داشتم. روی آن هم فقط ساده و صمیمانه نوشته بودیم: «حضور شما موجب خوشحالی ماست.»

 


رضا داوودنژاد

کارت عروسی ما خیلی متفاوت و خاص بود. روی کارت ما هیچ چیز نوشته نشده بود جز اسم‌هایمان، رضا داوودنژاد و غزل بدیعی به‌اضافه تاریخ عروسی؛ همین و تمام. کارتمان هم شکل یک پازل بود. روز عروسی تیمی بسیج شدند و با همه مهمان‌ها تماس گرفتند و آدرس محل عروسی را به آنها گفتند.

 


حمیرا ریاضی

کارت عروسی من بسیار ساده بود و روی آن نوشته بودیم: «کاروانی آمد… بارش لبخند…» شعری از سهراب سپهری است.

 

نیوشا ضیغمی

ما کارت عروسی نداشتیم، به‌خاطر اینکه مراسم عروسی‌مان بسیار کوچک و خانوادگی بود، بنابراین ترجیح دادیم مهمانان عروسی کوچک‌مان را تلفنی و شفاهی دعوت کنیم و کار به کارت و این چیزها نکشید.

 


پژمان بازغی

ما کارت عروسی نداشتیم. فکر کردیم ممکن است در چاپخانه آدرس محل عروسی لو برود و به این ترتیب آسایش و امنیت مهمانانمان خدشه دار شود. به همین دلیل بی‌خیال کارت عروسی شدیم.

 


مریم امیرجلالی

من 29 بهمن سال 49 روز عیدغدیر ازدواج کردم. آن زمان عروسی‌ها خیلی ساده بود. مثل الان نبود که هزارتا چشم و هم چشمی و تجملات باشد. من سفره عقدم را خودم چیدم. سفره عقد خودم که سهل است حتی سفره عقد دخترم را هم که سال‌ها بعد بود (سال 73) خودم چیدم. کارت عروسی هم نداشتم. همه مهمان‌ها را حضوری یا تلفنی دعوت کردیم. عروسی ساده و کوچکی بود. اصلا کارت عروسی هم مثل الان از واجبات عروسی نبود.

 


حدیث فولادوند

چون مهمانان عروسی ما بسیار محدود بودند تصمیم گرفتیم کارت عروسی نداشته باشیم. ما مهمانان‌مان را حضوری یا تلفنی دعوت کردیم.

 


کمند امیرسلیمانی

عروسی ما کارت نداشت. کلا چندتا از رسومات مرسوم عروسی بود که من به آنها اعتقاد و علاقه‌ای نداشتم. یکی هم همین کارت عروسی بود. یکی دیگر هم تزئین و گل زدن ماشین عروس بود که از هر دو پرهیز کردم. من به اینها و چندتا چیز دیگر اعتقادی نداشتم و استفاده هم نکردم. ما مهمانان عروسی‌مان را تلفنی یا حضوری دعوت کردیم.

 


ویشکا آسایش

من عروسی نگرفتم که کارت عروسی داشته باشم. آن زمان با مراسم عروسی و همه این تجملات بی‌مورد آن مثل کارت و … مخالف بودم. البته الان هم هنوز با بریز و بپاش بی‌مورد و تجملات مخالف هستم. من فقط عروسی‌های ساده و صمیمانه را دوست دارم.

 


مائده طهماسبی

ما جزو آن افرادی هستیم که نه عروسی گرفتیم و نه کارت عروسی داشتیم. آن زمان که ما ازدواج کردیم جوان‌ها خیلی آرمان‌گرا بودند، ما هم جزو آن نسل آرمان‌گرایی بودیم که سعی می‌کردیم همه چیز زندگی‌مان در نهایت سادگی باشد و اصلا چیزهایی مثل عروسی را تجملات می‌دانستیم که باید از آنها پرهیز کرد، اما جالب است نسل بعد از ما هر روز بیشتر از روز قبل درگیر همین تجملات شدند.

 


شبنم قلی‌خانی

من از بچگی مثل خیلی از دختربچه‌ها عاشق مراسم عروسی بودم. البته عروسی خودم خیلی ساده و به دور از تجملات بود. کارت عروسی‌مان را همسرم طراحی کرد و روی آن شعری از فریدون مشیری را نوشتیم:
« تنها نگاه بود و تبسم میان ما تنها نگاه بود و تبسم. گاهی که سینه‌های‌مان چون کوره می‌گداخت دست تو بود و دست من – این دوستان پاک- که از شوق سر به دامن هم می‌گذاشتند وزین پل بزرگ – پیوند دست‌ها- دل‌های ما هم به خلوت هم راه داشتند.» و البته در پایان نوشتیم: «خواهشمندیم از آوردن هرگونه دوربین خودداری کنید.»

 


شیلا خداداد

ما روی کارت عروسی مان جمله خیلی ساده‌ای نوشته بودیم. کارت با «در پرتو مهر یزدان پاک» شروع می‌شد و در ادامه بود: «در انتظاریم/ با گل وجود خود، محفل آرای سرور ما باشید… شیلا و فرزین». من این متن را از بین چند متنی که دیده بودم انتخاب کردم.

 


رزیتا غفاری

ما روی کارتمان نوشته بودیم: «دست‌های منتظرمان سرانجام با عشقی به پاکی آب و با ایمانی به تزاید خاک خوشبختی را می‌سازد، عزم آن داریم که در خانه کوچک‌مان نگهش داریم.»

 

زیبا بروفه

کارت ما یک نقاشی کارتونی بود که خودمان کشیده بودیم. متاسفانه جمله روی آن را یادم نیست. به‌هرحال نزدیک 17 سال از ازدواج ما گذشته است، اما خودمان خیلی کارت‌مان را دوست داشتیم؛ فکر می‌کنم مهمانان هم خوششان آمد.

 

شقایق دهقان

ما کارت عروسی داشتیم اما هیچ چیز خاص و ویژه‌ای روی آن ننوشتیم. همان جملات مرسوم و عادی که تشریف بیاورید و ما را خوشحال کنید و… . شاید باورتان نشود اما نه تنها یادم نمی‌آید روی کارتمان چه نوشته بودیم، حتی یادم نمی‌آید عروسی‌مان چه روزی بود! می‌دانم شهریور بود اما یادم نیست چندم شهریور بود. برای اینکه این چیزها از همان اول اصلا برای من و محراب اهمیت نداشت.

 


سپند امیرسلیمانی

کارت عروسی ما آن چیزی که به معنای متعارفش در ذهنتان می‌آید، نبود. ما یک کارت ویژه و متفاوت طراحی کردیم. کارت ما یک تخته شاستی مستطیلی شکل بود که دوتا عکس روی آن چسبانده بودیم. عکس‌های دو نفره‌ای از من و همسرم. هر دو عکس هم فانتزی و شیطنت‌آمیز بودند. عکس بالایی که تاریخ قبل از ازدواجمان را داشت همسرم آرام نشسته بود و من شاد و خندان، شیطنت می‌کردم.

عکس پایینی که تاریخ بعد از ازدواجمان خورده بود من آرام و مظلوم نشسته بودم و همسرم خندان و شاد، شیطنت می‌کرد. در کنار این عکس‌ها 5 بیت شعر هم بود که مضمون آن این بود که در مراسم ما شرکت کنید اما برای هر نفر از مهمانان یک بیت شعر ویژه آن مهمان هم گفته بودیم. یعنی همه ابیات جز بیت چهارم که برای هر نفر متفاوت و مناسب با آن آدم بود، مثل هم بودند. من یک شب تا صبح بیدار نشستم و این شعرها را مخصوص هر نفر نوشتم. برای پیرها مناسب سن و احترام‌شان و برای جوان‌ها هم مناسب حال و هوای جوانی شعر گفتیم. بیت آخر هم این بود که :


چند ساعت بیا پیش ما بشین/ جون مادرت بی‌خیال دوربین

نسخه امام سجاد (ع) برای سبک زندگی

از خرید برای خانواده تا حقوق زن

این روزها با نام امام سجاد (ع) گره خورده است؛ باید از خدا بخواهیم دعاهای عارفانه آن امام، بدرقه همه عمر و زندگی مان باشد.در سالروز میلاد حضرتش،منتخبی از توصیه های ایشان برای داشتن زندگی ای بهتر را بخوانید...

تعامل : این روزها با نام امام سجاد (ع) گره خورده است؛مردی که غم عظیم عاشورا را لابه لای بغض های مناجات، به آسمان هدیه کرد.نجوای دعاهای دلنشین او سال هاست که می جوشد و این ما هستیم که حالا باید از خدا بخواهیم دعاهای عارفانه آن امام ، بدرقه همه عمر و زندگی مان باشد.در سالروز میلاد حضرتش،منتخبی از توصیه های ایشان برای داشتن زندگی ای بهتر را بخوانید...

آبروی همسایه ات را حفظ کن

حق همسايه اين است كه در غياب او نگاهبانش باشي و در حضورش او را گرامي داشته و ياور و كمك كار او در هر حال باشي و در صدد يافتن اسرار او مباش و از بدي او كاوش نكن كه بفهمي و اگر بدي از او فهميدي بدون عمد و قصد و بدون زحمت براي آنچه فهميدي همچون قلعه محكمي باشي و چون پرده ضخيمي به حدي كه اگر نيزه ها براي يافتنش جستجو كنند آن را نيابند چون پيچيده و مستور است . از آنجا كه نداند به سخن او گوش بر ضرر او نده و در مشكلات و سختيها او را تسليم نكن و در هنگامي كه نعمتي به او ديدي بر او حسد مورز، از لغزش او بگذر و از گناهانش صرف نظر كن و اگر بر تو ناداني كرد بردباري در مقابل آن داشته باش و با مسالمت با او رفتار كن و با او با بزرگواري معاشرت نما و هيچ قدرتي جز به خواست خداوند وجود ندارد.

حرف بی فایده نزن

همۀ خوبی ها را در بریدن طمع از آنچه در دست مردم است دیدم.همانا معرفت و كمال دین مسلمان در گرو رهاكردن سخنان و حرف هائى است كه به حال او ـ و دیگران ـ سودى ندارد. و از ریا و خودنمائى دورى جستن و در برابر مشكلات زندگى بردبار و شكیبا بودن و نیز داراى اخلاق پسندیده و نیك سیرت بودن است.

با اینها رفاقت نکن

بر حذر باش از دوستى و همراهى با فاسق چون كه او به یك لقمه نان و چه بسا كمتر از آن هم، تو را مى فروشد و مواظب باش از دوستى و صحبت كردن با كسى كه قاطع صله است، چون كه او را در كتاب خدا ملعون یافتم.

مهربان نگاه کن

امام سجاد(علیه اسلام) فرمود: نظر كردن مؤمن به صورت برادر مؤمنش از روى علاقه و محبّت عبادت است.

درس بخوان

چنانچه مردم منافع و فضایل تحصیل علوم را مى دانستند هر آینه آن را تحصیل مى كردند گرچه با ریخته شدن و یا فرو رفتن زیر آب ها در گرداب هاى خطرناك باشد.

عصبانی نشو،صبر کن

نزد خداوند متعال حالتى محبوب تر از یكى از این دو حالت نیست: حالت غضب و غیظى كه مؤمن با بردبارى و حلم از آن بگذرد و دیگرى حالت بلا و مصیبتى كه مؤمن آن را با شكیبائى و صبر بگذراند.

به دیدار حاجی برو

شماهائى كه به مكّه نرفته اید و در مراسم حجّ شركت نكرده اید، بشارت باد شماها را به آن حاجیانى كه بر مى گردند، با آن ها ـ دیدار و ـ مصافحه كنید تا در پاداش و ثواب حجّ آن ها شریك باشید.

در شهر خودت کار کن

از سعادت مرد آن است كه در شهر خود كسب و تجارت نماید و شریكان و مشتریانش افرادى صالح و نیكوكار باشند، و نیز داراى فرزندانى باشد كه كمك حال او باشند.

عذرخواهی را بپذیر

چنانچه شخصى تو را بدگویى كند، و سپس برگردد و پوزش طلبد، عذرخواهى و پوزش او را پذیرا باش.

بچه ها را ببخش

و اما حق کودک، مهرورزیدن به او ، پرورش و آموزش وی و گذشت و پرده پوشی از خطاهای کودکانه وی و نرمش و کمک کردن به اوست، زیرا سبب توبه ، مدارا و تحریک نکردن او و نیز کوتاهترین راه برای رشد او است.

قدر پدرت را بدان

و اما حق پدرت آن است که بدانی که او اصل توست و تو شاخه و فرع او. اگر نمی بود تو نیز نبودی پس هرگاه در خود چیزی دیدی که تو را شادمان ساخت بدان که اصل آن نعمت را از پدر داری و خدای را بر آن سپاس گو و شاکر باش.

شکرگذار مادرت باش

حق مادرت این است که بدانی او تو را در جایی نگه داشته که کسی نگه نمی دارد و از میوه دلش به تو داده که کسی به کسی نمی دهد و از تو با همه وجودش از گوش و چشم و دست و پا و موی و پوست ، با شادمانی و سرور نگهبانی و نگهداری کرده، و ناملایمات غم و اندوه و نگرانی ها را تحمل می کند و شادمان و خرم است که تو را سیر کند و خود گرسنه بماند ،تو را بپوشاند و خود برهنه باشد،تو را سیراب کند و خود تشنه بماند،خود در آفتاب باشد و بر تو سایه افکند،با تحمل مشقت ، آرامش و تنعم تو را فراهم آورد و با پذیرش رنج بی خوابی تو را از لذت خواب بهره مند سازد.شکمش ظرف وجود تو و دامنش پناهگاه امن تو و سینه اش چشمه جوشانی برای رفع عطش توو جانش فدای تو شده و سرد و گرم روز گار را به خاطر تو پذیرا گشته است.پس باید به پاس این همه محبت و زحمت ، شکرگذار او باشی و هرگز نمی توانی مگر خدا یاری ات کند.

حواست به فرزندت باشد

فرزندت این است که بدانی او از تو و وابسته به توست.در زندگی دنیا و خیر و شرش با توست و تو مسئولیت سرپرستی او را از حسن تربیت و راهنمایی او بر خدای عز و جل و کمک بر طاعت و فرمانبرداری خدا در مورد تو و در مورد خودش به عهده داری.سپس در صورت انجام این مسئولیت ثواب می بری و در صورت کوتاهی کیفر می شوی.پس درباره او به گونه ای رفتار کن که خوبی اثر او در دنیا مشهود و در پیشگاه پروردگار عذری بین تو و او باشدبه سبب سرپرستی خوبی که از او کردی و نتیجه ای که از او گرفتی و کمکی جز از ناحیه خداوند نیست.

برای خانه ات خرید کن

دوست دارم پولی داشته، وارد بازار شوم و از قصابی گوشتی بخرم و برای همسر و عائله ام ببرم. من این کار را از آزاد کردن بنده در راه خداوند تبارک و تعالی بیشتر دوست دارم.خداوند از مردانی راضی تر است که در مخارج عائله گشایش دهند.

با همسرت مهربان باش

و اما حق همسرت آن است که بدانی خداوند متعال با آفرینش او وسیله ارامش و رفاه و انس و نگهداری تو را فراهم نموده است .هر کدام از شما زن و مرد بر نعمت وجود دیگری خدا را سپاس گوید و بداند که این نعمت الهی است. بر او و بر تو واجب است که نعمت الهی را گرامی داشته و در معاشرت با او خوشرفتاری و رفق پیشه کنی اگرچه حق تو بر زن سخت تر و رعایت محبوب و مکروه تو ( اگر زیاده خواهی نباشد) بر او لازم تر است ، ولی زن حق مهربانی و انس بر تو دارد و جایگاه آرامش و آسایش غریزه ای ست که گریزی از آن نیست و این حق بزرگی ست.

طمع نکن

تمامیِ خیر و خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه که در دستان مردم جمع شده، است.

از امام جماعت هم تشکر کن

حقّ پيش نمازت اين است كه بدانى او واسطه ميان تو و خدا و نماينده تو در نزد خداوند می ‏باشد.و او از جانب تو سخن می ‏گويد و تو از جانب او سخن نمی ‏گويى. براى تو دعا می ‏كند و تو برايش دعا نمی ‏كنى و براى تو [از خداوند چيزى را] خواستار می ‏شود و تو در مورد او [چيزى را] خواستار نمی ‏شوى و تو را از اضطراب ايستادن در نزد خداى و خواستار شدن از او بی ‏نياز می ‏كند و تو او را در اين كار بی ‏نياز نمی ‏سازى؛ پس اگر در بخشى از اين وظائف، كم كارى باشد بر دوش اوست و نه تو و چنانچه گناهكار باشد، تو شريك گناه او نيستى و او افزون بر تو چيزى، ندارد؛ پس تو را در پناه خويش گرفته و با نمازش، نماز تو را محافظت كرده است؛ پس او را بر اين كار سپاس بگزار.

وقتی کسی حرف کی زند،به چشم هایش نگاه کن

حقّ همنشين تو اين است كه با او نرم رويى و پاك خوئى نمايى و در سخن پردازى انصاف دهى و چون خواستى [در هنگام گفتگو] از او چشم بردارى، در چشم بردارى خويش زياده روى نكنى و در سخن پردازى، فهماندن به او را بخواهى؛ پس اگر تو به ديدنش رفتى و همنشين او شدى در برخاستن از نزد او، اختيار دارى و اگر او، همنشين تو شد، او نيز در برخاستن اختيار دارد ولى تو بدون اجازه او بلند نشو.

برای دوستت رحمت باش نه زحمت

حقّ دوست اين است كه تا آنجا كه می ‏توانى با او نيك برخورد و نيكو رفتار باش و چون نتوانستى از انصاف خارج نشو و ارجمندش دار آن سان كه تو را ارج می ‏نهد و نگاه دارش آن گونه كه نگاهت می ‏دارد و در كارى پسند، بر تو پيشى نگيرد و چون پيش افتاد، جبرانش كن . در دوستى در خور او كم كارى نكن، پند دهى و نگهدارى و مدد بر بندگى پروردگارش و يارى دهى بر ترك نافرمانى خدايش را برخوردت لازم بدان؛ آنگاه بر او رحمت باش و نه زحمت.

کار همکارت را انجام بده

حقّ شريك اين است كه در نبودش، كارش را انجام دهى و چون باشد پا به پاى او، تلاش كنى و بدون توجه به خواسته او، تصميم نگيرى و بدون نظر خواهى از او، [خواسته ‏ات را] به انجام نرسانى و دارايی ‏اش را نگهدارى و در فزون و اندك بر او خيانت نكنى چرا كه به ما رسيده: تا آن زمان كه دو شريك به يك ديگر خيانت نكنند دست [عنايت‏] خدا بر ايشان است.

طلبکارت را سرندوان

حقّ بستان كار تو اين است كه اگر توانگرى، طلبش را بدهى و برآورده سازى و او را بی ‏نياز كنى و او را سر ندوانى و امروز و فردا نكنى؛ چرا كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «امروز و فردا كردن توانگر در پرداخت بدهى ستم است» و اگر تهيدست بودى او را با نيك سخنى، خرسند نما و از او به نيكى فرصت بخواه و با خوش برخوردى او را، از خود بازگردان‏ و بر از دست رفتن دارايی ‏اش [كه به تو قرض داده‏]، برخورد ناپسند [خودت را] ميفزاى؛ چرا كه اين رفتار، پست پيشه‏ گى است.

با سالمندها کشمکش نکن

حقّ سالمند اين است كه احترام سنّش را داشته باشى و اگر از فضيلت‏مندان باشد با پيشى داشتن او، اسلامش را بزرگ دارى و با او به كشمكش نپردازى و در راه، جلو نروى و از او پيش نيفتى و با او نابخردى نكنى و اگر او با تو نابخردى كرد شكيبايى نمايى و به احترام اسلام و سالمندی ‏اش، او را بزرگ دارى، چرا كه به راستى حقّ سالمندى به قدر اسلام است.

·تمامی این مطالب ترجه احادیث آن حضرت از منابع معتبر یا بخش هایی ار رساله حقوقی ایشان است.

سبك زندگي از نگاه امام علي(ع)


با خويشاوندان پيوند کنيد ولو با يک سلام خدا ميفرمايد: از آنخدايي که بنام وي از يکديگر تقاضا ميکنيد و از (بريدن) از خويشاوندان بترسيد که خدا مراقب شماست.
سيره معصومين عليهم السلام پر است از دستورات كاربردي براي اصلاح سبك زندگي. اين مطلب به برگزيده هايي از كلام مولا علي (ع) براي سبك زندگي مي پردازد.

1. خون گرفتن بدن را سالم و عقل را محکم ميکند.

2.عطر به شارب( محاسن ) زدن از اخلاق پيامبر است و احترامي براي نويسندگان اعمال است.

3.مسواک موجب خشنودي خداست سنت پيغمبر (ص) است و دهان را خوشبو ميکند.

4.روغن زدن پوست را نرم و قواي دماغي را زياد ميکند مجاري عرق را باز ميکند خشکي را برطرف مينمايد و رنگ را روشن ميکند.

5. شستن سر چرک را ميبرد و گردو خاک را پاک ميکند.

6. آب در دهان گرداندن و شستن بيني سنت است و دهان و بيني را پاک ميکند.

 7.انفيه سر را سالم و بدن را نظيف مينمايد تنقيه بدن است همه دردهاي سر را رفع ميکند.

8. نوره  نشاط آور و تميز کننده تن است.

9.کفش نيکو نگهدار بدن است و کمک وضو و نماز است.

10. ناخن گرفتن درد بزرگ را جلو ميگيرد و روزي را زياد ميکند.

11. برطرف کردن موي زير بغل بوي بد را رفع ميکند و پاک کننده است و سنتي است که پيغمبرپاک (ص) دستور داده.

12.شستن دستها پيش از غذا و بعد از آن روزي را فراوان کند مانع چربي لباس است و ديده را روشني بخشد.

13.شب زنده داري ( يعني اواخر شب را ) موجب سلامتي بدن و خشنودي خدا است در معرض رحمت خدا در آمدن و عمل به سنت و اخلاق پيغمبران است.    

 14. سيب معده را شستشو دهد و نظيف کند.

15.کندر جويدن دندانها را محکم و بلغم را رفع کند و بوي دهان را برطرف کند.

 16. نشستن در مسجد پس از طلوع فجر تا طلوع آفتاب از مسافرت در زمين در طلب روزي موثر تر است.

17.به قلب ضعيف را تقويت ميکند معده را پاکيزه و قوت قلب را زياد ميکند ترسو را پر دل و فرزند را زيبا نمايد. 

18.خوردن بيست و يک دانه مويز سرخ هر روز ناشتا هر مرضي را غير از مرگ جلوگيري کند.

19. مستحب است مسلمان شب اول ماه رمضان با عيال خود همبستر شود چون خدا فرموده :رفث با زنها در شب روزه براي شما حلال شد . و رفث کنايه از جماع است.

20. انگشتر غير نقره بدست نکنيد که پيغمبر (ص) فرمود دستي که انگشتر آهن دارد پاک نمي شود.

21. انگشتري که نام خداي عزوجل بر آن نقش است هنگام تطهير از دست چپ در آوريد.

ادامه نوشته

شما بچه چندم خانواده هستید؟!

فرزندان اول به دو دسته تقسیم می‌شوند: پرورش‌دهندگان افراد مطیع یا متحول‌کنندگانی سلطه‌جو. هر دو یکسان هستند فقط از متدهای مختلفی استفاده می‌کنند. معمولا فرزندان اول خانواده، افرادی ایرادگیر، مشکل‌پسند و دقیق هستند و عاشق توجه به جزئیات مسائل ند.
پژوهشگران رشته های جامعه شناسی و روانشناسی برای هر یک از فرزندان خانواده ویژگی‌هایی را برشمرده‌اند که دانستن آنها خالی از لطف نیست .

 تک فرزندان‌

نقاط مثبت: این‌گونه افراد اشخاصی هستند که دنیا را متحول می‌کنند. افرادی تکلیف گرا، مرتب و منظم، با وجدان و وظیفه‌شناس و بسیار قابل اطمینان می‌باشند. آنها عاشق واقعیت، افکار و اندیشه‌ها و جزئیات هستند و از قبول مسوولیت‌های مختلف واهمه‌ای ندارند.

نقاط منفی: یکی از خصیصه‌های منفی این افراد سرسختی و خشونت شدید آنهاست. کمی کینه‌ای و پرتوقع هستند و معمولا از قبول اشتباهاتشان سر باز می‌زنند، به هیچ وجه انتقادپذیر نیستند. در برابر دیگران افرادی بسیار حساس و نفوذپذیرند که احساساتشان خیلی زود جریحه‌دار می‌شود.

فرزندان اول خانواده

نقاط مثبت: آنها ذاتا فرمانده به دنیا آمده‌اند. احتمالا رئیس‌جمهورها، فضانوردان و مدیرعاملان همه فرزندان اول خانواده هستند. فکر می‌کنند که همیشه حق و اولویت در هر کاری با آنهاست.

فرزندان اول به دو دسته تقسیم می‌شوند: پرورش‌دهندگان افراد مطیع یا متحول‌کنندگانی سلطه‌جو. هر دو یکسان هستند فقط از متدهای مختلفی استفاده می‌کنند. معمولا فرزندان اول خانواده، افرادی ایرادگیر، مشکل‌پسند و دقیق هستند و عاشق توجه به جزئیات مسائلند. افرادی وقت‌شناس، منظم و باکفایتند که دوست دارند همه چیز به بهترین نحو انجام شود. از مسائل غافلگیرکننده نیز به‌ هیچ وجه خوششان نمی‌آید.

نقاط منفی: معمولا این افراد کمی بداخلاق، ترشرو و بی‌احساس به نظر می‌آیند. گاهی به خاطر زورگویی و فشاری که بر سایرین می‌آورند، تهدیدکننده و رعب‌آور هستند، چون فکر می‌کنند که همیشه حق با ‌آنهاست و فقط خودشان همه چیز را می‌دانند، به دیگران اطمینان کمی دارند. ریاست ‌ماب، ایرادگیر و نسبت به اشتباهات، حساس و نکته‌سنج هستند.

فرزندان وسط خانواده‌

نقاط مثبت: فرزندان وسطی، افرادی خانواده‌دوست هستند که دیگران از بودن با آنها لذت می‌برند. مهمترین نیاز آنها، آرام نگاه داشتن اقیانوس پرتلاطم زندگی است و شکار آنها «آرامش به هر قیمتی» است.

اینها افرادی بسیار آرام و بی‌سر و صدا، شیرین و دوست‌داشتنی هستند و شنوندگان خوبی به شمار می‌روند. مهارت زیادی در حل مشکلات دارند چون همیشه هر دو جنبه یک مشکل را بررسی می‌کنند و دوست دارند همه را خوشحال کنند. همین مساله باعث می‌شود که مشاوران و میانجی‌گران خوبی باشند.

نقاط منفی: نسبت به فرزندان اول خانواده، احساس سلطه‌گری کمتری دارند، اما دوست دارند همه آنها را ستایش کرده و دوست بدارند یا حداقل با آنها احساس شادی و خوشبختی کنند. از آنجا که سعی در راضی نگاه داشتن همه دارند، ممکن است به افرادی وابسته تبدیل شوند. نمی‌تو انند خوب تصمیم بگیرند تا جایی که باعث رنجاندن دیگران می‌شود. همچنین برای شکست و اشتباهات دیگران، خود را سرزنش می‌کنند.

فرزندان آخر خانواده‌

نقاط مثبت: افرادی شاد و سرزنده که این شادی و سرخوشی را با خود به همه جا می‌برند و دیگران را نیز از آن بهره‌مند می‌کنند. مهارت‌های مردمی آنها بسیار قوی است و عاشق این هستند که دیگران را با حرف‌ها و کارهایشان سرگرم کنند.

هیچ‌کس برای آنها غریبه نیست و به سرعت با همه صمیمی می‌شوند. افرادی برون‌گرا هستند که از وجود دیگران انرژی می‌گیرند و از ریسک کردن واهمه‌ای ندارند.

نقاط منفی: خیلی زود خسته می‌شوند، از طرد شدن واهمه داشته و افق توجهاتشان کوتاه است. افرادی هستند که معمولا به خاطر توقعات غیرواقعیشان از رابطه، که تصور می‌کنند در همه رابطه‌ها باید همیشه خوشی و خنده برقرار باشد، رابطه‌های زیادی را به فنا می‌دهند، اما نمی‌دانند که عمر چنین رابطه‌هایی بسیار کوتاه است.

نکات جالب خانه داری برای پس انداز پول

راهکارهایی وجوددارد که شما می توانید با به کارگیری آنها، هم پس انداز کنید و هم به کارهای خانه برسید. این ۱۰ راهنمایی به شما کمک می کند که چگونگی این کار را انجام دهید.
صرفه جویی در خاجر خانه همیشه ایده خوبی است اما شاید به نظر بیاید برای صرفه جویی مجبور باشیم از خیلی امکانات چشمپوشی کنیم یا برای انجام کارهای معمول خانه به دردسر بیفتیم اما همیشه اینطور نیست. راهکارهایی وجوددارد که شما می توانید با به کارگیری آنها، هم پس انداز کنید و هم به کارهای خانه برسید. این ۱۰ راهنمایی به شما کمک می کند که چگونگی این کار را انجام دهید. 

۱- استفاده از مایع ظرفشویی رقیق شده یا آب 

بسیاری از مناطق خانه را می توانید تنها با استفاده از مایع ظرفشویی رقیق شده و آب ساده پاکیزه نگه دارید. مایع ظرفشویی می تواند به عنوان لکه بر لباسشویی، شیشه شور، شوینده میوه و سبزیجات، اسپری سطح و لکه بر فرش به کار برود. همچنین می تواند برای تمیز کردن بیشتر سطوح منزل شما استفاده شود. 

ما به طور معمول به سمت تمیز کننده هایی جذب می شویم که به صورت تخصصی برای پاک کردن چیزهای مختلف ساخته شده اند اما مایع ظرفشویی انتخابی متعادل و مناسب است که به سطح اجسام آسیب نمی رساند و از پس تمیز کردن بسیاری از جرم و کثیفی ها به سادگی برمی آید. 

۲- تعویض لامپ های معمولی با کم مصرف 

لامپ های کم مصرف کمی گرانتر از لامپ های معمولی هستند اما ۱۰ برابر بیشتر عمر می کنند. بنابراین با خریدن یکی از آنها ۱۰ لامپ خریده اید. از طرفی آنها دو سوم انرژی یک لامپ معمولی را لازم دارند اما نوری به مراتب بیشتر تولید می کنند که این موضوع، با پایین آوردن بهای برق، قیمت لامپ های کم مصرف را توجیه می کند. ممکن است هزینه کردن به یکباره برای تعویض تمام لامپ ها، کمی در برنامه ریزی بودجه ماهانه خانه اختلال ایجاد کند. راه حل ساده این است که هر بار که لامپ معمولی شما سوخت آن را با یک لامپ و کم مصرف عوض کنید. با توجه به عمر کم لامپ های معمولی، پس از مدتی خواهید دید بی آنکه هزینه چشمگیری کرده باشید تمام آنها عوض شده اند. 

۳- نظافت روزانه خانه 

انجام کارهای خانه به صورت روزانه، نیاز شما را به پاک کننده هالی قوی و گرانقیمت کاهش می دهد. بیشتر لکه ها اگر پیش از آنکه اثر بر جای مانده از آنها کهنه شود به سرعت تمیز شوند، با آب ساده، مایع ظرفشویی با پودر لباسشویی از بین می رود. چنانچه کار نظافت خانه را در برنامه روزانه خود قرار دهید، نه تنها برای شما خسته کننده نمی شود، بلکه نیاز شما را هم به مصرف مقدار زیادی از انواع مختلف پاک کننده ها برطرف می کند. 

۴- نام های تجاری گوناگون 

ما به طور معمول، هنگام خرید لوازم خانه، میان نام های تجاری شناخته شده ای که به آنها اعتماد داریم گیر افتاده ایم. این در حالی است که گه گاه نام های تجاری به اصطلاح «متفرقه» با قیمتی بسیار مناسبتر، همان خواص و کیفیت را دارند. برای نمونه به جای استفاده از قرص های خارجی ماشین ظرفشویی خارجی، می توان از پودر ظرفشویی به همراه مایع ضد لک ایرانی استفاده کرد. 

شاید باور کردنش کمی مشکل باشد اما نتیجه هر دو یکی است. بهترین محک برای سنجش کیفیت یک نام تجاری ناآشنا، اول نشان استاندارد آن است و دوم نشان شرکت های بازرسی بین المللی کنترل کیفیت. توجه داشته باشید که داشتن گواهی از یک شرکت خراجی، تنها به معنی کیفیت خوب کالا نیست و ممکن است آن گواهینامه مربوط به مدیریت یا خط تولید باشد. پس دقت کنید که نشان ISO، حتما با کنترل کیفیت کالا مرتبط باشد. 

۵- نگهداری درست و استفاده به موقع 

زیاده روی در خریداری و نگهداری شوینده ها هم می تواند به وضعیت بدی تبدیل شود. نباید به صرف اینکه قیمت آنها در حراج مناسب است بیش از نیاز خریداری کنید تا بتوانید آنها را به موقع و پیش از گذشتن تاریخ مصرف استفاده کنید. همچنین مواد شوینده را باید دور از تابش نور خورشید، داخل ظروف در بسته و در دمای متعادل اتاق نگه دارید. در غیر اینصورت زودتر از موعد خراب می شوند. 

۶- محصولات همه کاره 

اگر می خواهید در هزینه های تمیز کاری خانه صرفه جویی کنید، تنها زمانی از محصولات مخصوص تمیزکاری استفاده کنید که سایر محصولات در آن مورد به خوبی عمل نکرده باشند یا به طور دقیق برای کار به خصوصی لازم است از پاک کننده ویژه آن کار استفاده کنید. در غیر این صورت پاک کننده های همه کاره از شوینده گرفته تا دستمال، بهترین گزینه ها هستند. 

۷- پارچه های قابل شست و شو 

انجام کارها با لوازم یکبار مصرف آسان است اما مقرون به صرفه نیست. پس اجناسی را انتخاب کنید که دوباره قابل استفاده باشند. الیاف میکروفایبر انتخابی مناسب برای گردگیری و زمین شویی هستند. در مقابل دستمال های یکبار مصرف. پس یک جنس خوب بخرید و از آن خوب مراقبت کنید. لوازم قابل استفاده مجدد، در پس انداز پول نقش بسیاری دارند. 

۸- پاک کننده های خانگی 

بسیاری از مواد در خانه شما یافت می شود که می توانید با هزینه ناچیز به عنوان پاک کننده های عالی و بسیار قوی مورد استفاده قرار بگیرد. سرکه پاک کننده همه کاره و لکه بری موثر است، جوش شیرین و نمک ساینده ملایم و بی ضرر که برای تمام سطوح خانه به کار می رود و لیمو دارای توانایی سفیدکنندگی طبیعی است. ساخت این جور پاک کننده های خانگی نه تنها کاهش چشمگیری در هزینه های شما به همراه دارد بلکه به سلامتی خانواده و محیط زیست نیز کمک می کند. 

۹- نظم دادن به آشفتگی ها 

کنترل به هم ریختگی ها بخش عمده ای از تمیز نگه داشتن خانه است. حذف وسایل غیر ضروری از خانه خود به این معنی است که شما وقت و هزینه کمتری برای تمیز کردن خانه صرف می کنید. فروش لوازم خانگی بدون استفاده به خرید آن، حتی اگر کیلویی فروخته شود، درآمد قابل توجهی است که در بودجه خانه داری به چشم می آید. 

۱۰- خرید از عمده فروشی 

در بیشتر مواقع قیمت خرید یک یا دو کالا از بازار به علاوه کرایه تاکسی یا مترو و شاید صرف ناهار، با خرید همان کالا از فروشگاههای محلی یکی خواهد شد اما مواد شوینده، تاریخ مصرفی بسیار طولانی دارند و چنانچه شما از کیفیت محصول مورد نظرتان اطمینان دارید، می توانید آنها را به صورت عمده خریداری و کم کم استفاده کنید. به عنوان مثال یک گالن چهار لیتری مایع ظرفشویی که در فروشگاهها موجود است در مقایسه با بطری های یک لیتری آن، به مراتب ارزانتر است. 

حالا چنانچه گالن ۲۰ لیتری آن را از عمده فروشی های بازار مثل پایین میدان بهارستان تهیه کنید برای مصرف یک سال دو خانواده، با جمعیت متوسط، مایعی در اختیار دارید که به طور تقریبی نصف قیمت خریداری شده است. حالا این اختلاف قیمت، کرایه رفت و آمد تا بازار را توجیه می کند. نکته دیگر به خاطر سپردن تاریخ حراجی ها است. لوازم خانه داری در فروش فوق العاده گاهی تا ۴۰ درصد کاهش قیمت دارد. اگر شما کالاهایی مثل دستمال کاغذی یا پاکت جاروبرقی را به میزان کافی در حراجی فروشگاه ها خریداری کنید، از آنجا که می توان از آنها مدت طولانی نگهداری کرد، تا فروش فوق العاده بعدی از آن اجناس در منزل دارید.

منبع: روزنامه هفت صبح

عروسي عجيب يهودي‌ها

گزارش تصويري :
طي يكي از مهم‌ترين ازدواج‌ها در يك خانواده بزرگ يهودي، در تمام طول شب، هيچكس نبايد چهره عروس را ببيند.


همسران موفق چگونه رابطه ای دارند

رابطه زن و شوهر موفق به گونه ای است که در آن زبان تهدید، تنبیه و تخریب شخصیت جایی ندارد و هر چه هست زبان محبت، صداقت و صمیمیت، عدالت، ایثار و احسان، شکر و سپاس و تایید و تکریم است.

انسان اصالتا موجودی اجتماعی است و حیات و زندگی پویای آدمی در گروی روابط موثر و مفید و متقابل با دیگران است. روابط درون خانوادگی از اهمیت و حساسیت فوق العاده ای برخوردار است. بدیهی است برقراری حفظ و استمرار روابط خوشایند و هدایتگر بین اعضای خانواده، این کانون همیشه مقدس، از بیشترین اهمیت برخوردار است.
هر قدر روابط همسران صادقانه تر، محترمانه تر، کریمانه تر و تعالی بخش باشد، زمینه بهداشت روان، سلامت فکر، رضایتمندی و آرامش خاطر بیشتر فراهم می گردد. رابطه زن و شوهر، به قدمت خلقت آدم، به قداست متعالی ترین ارزش ها، به عظمت گستره هستی، به برکت همه نسل ها در همه عصرها و تجلی گر اولین تعامل حقه انسان هاست. رابطه زن و شوهر، سرچشمه همه عاطفه ها و بستر گیراترین رابطه هاست. زن مرادش را در حسن رابطه با شوهر می یابد و شوهر آرامش را در گرو وجود زن می داند و این رابطه تن و تن پوش، رابطه همرهان طریق کمال و معنا گر محبت و ایثار است.

رابطه زن و شوهر موفق جلوه ای از برترین هنر زندگی و کامل ترین شکل ارتباط انسانی است. در یک نگاه، رابطه زن و شوهر آمیزه ای است از زیباترین تلاقی چشم ها و استوارترین گام ها و پر رمز و رازترین محرمیت ها. زن و شوهرها فقط و فقط در زندگی مشترک و تعامل متقابل با همدیگر می توانند همه مهارت های زناشویی و جاذبه های بالقوه کلامی و بصری و رفتاری خود را فعلیت بخشند. چرا که همه انسان ها، از نافذترین جاذبه های حیاتی بهره مند هستند و این جاذبه ها در ارتباط با همسراست و بس. زن و شوهر موفق آنانی هستند که جز با زبان محبت و تکریم با هم سخن نمی گویند و همواره از خزانه دلشان کلام زرین و خوشایند و گفتار شفابخش و درمانگر جان و آرامشگر روان را برگزیده، در فضای سرشار از نشاط و آرامش تقدیم یکدیگر می کنند.

محور رابطه زن و شوهری که در اندیشه اداره و ادامه یک زندگی پویا، مولد و پر برکت هستند، همدلی و یکرنگی، صبوری و خویشتنداری و گذشت و ایثار است. رابطه زن و شوهر موفق به گونه ای است که در آن زبان تهدید، تنبیه و تخریب شخصیت جایی ندارد. هر چه هست زبان محبت، صداقت و صمیمیت، عدالت، ایثار و احسان، شکر و سپاس و تایید و تکریم است.

زن و شوهر های آزاده و بصیر و فهیم و موفق آنانی هستند که در پیوندها و ارتباطات خانوادگی بیش از هر چیز به آرامش روانی، آسودگی خاطر و احساس امنیت همدیگر می اندیشند. به عبارت دیگر در زندگی همسران موفق، رابطه زن ها و شوهرها با مادر، خواهر و پدر، برادر، و دیگر نزدیکان نه تنها نمی تواند کمترین اثر ناخوشایندی بر روابط فی مابین ایشان بگذارد، بلکه بر حسن سلوک و اعتماد متقابل و شیرینی زندگی مشترک آنها می افزاید. در واقع حسن تدبیر و تنظیم دایره و دامنه ارتباط با خویشان، دوستان و آشنایان با همفکری و همدلی زن و شوهر بلنداندیش و والا همت معنا می یابد و محور و معیار اصلی ارتباطات وعواطف تامین نیازهای فطری و رضایتمندی خاطر یکدیگر است.

قابلیت، کفایت و لیاقت همسر شدن برای زن و شوهر فوق العاده مهم و ارزشمند و در ابعاد مختلف مسئولیت آفرین است. برای برقراری و استمرار رابطه ای مسرت بخش میان زن و شوهر و پیشگیری از سردی ها و سرد مزاجی ها، بدبینی و سوءظن و قهر و ستیز های خانوادگی هر دونفرهم زن وشوهر باید به خاطر داشته باشند که همچون دوران تجرد دورانی که عقد و پیمان زندگی مشترک و جدیدی را امضا نکرده بودند، نمی توانند به لحاظ وابستگی های عاطفی، بخش قابل توجهی از وقت، فکر و احساس خود را به مادر و خواهر، پدر و برادر و…اختصاص دهند.

در یک زندگی مشترک موفق،زن و شوهر فهیم همه سعی و تلاش خود را در جهت جلب رضایت خاطر و فراهم ساختن آسایش و آرامش روان و نشاط درونی یکدیگر مبذول می دارند و از این رو ضمن ابراز محبت نسبت به خویشان و تکریم شخصیت ایشان به رسالت و مسئولیت خطیر همسری اندیشیده، همه مهر، محبت و عطوفت خود را در همه حال تقدیم همسر می نمایند.

همسر امام خمینی (ره) از زندگی مشترک با یار آفتاب می‌گوید

همسر امام‌ خميني هرگز حاضر به گفتگو با هيچ نشريه و رسانه‌اي نمي شدند، اما اين گفتگو با زحمت فراوان سرکار خانم دکتر زهرا مصطفوي، دختر بزرگوار ايشان انجام شده است. مشروح اين گفتگو با اندكي تلخيص در آستانه ايام ارتحال حضرت امام خميني(ره) برای شما خوانندگان گرامي بازنشر می شود.
گذشت چندين سال ازخاموشي آن قافله سالار انقلاب که جهاني را دگرگون ساخت و اسلام را در برابر همه سلطه‌طلبان و مستکبران عالم احيا کرد، شناخت بيشتر و عميق‌ترش را مي‌طلبد.

 تا به حال در گفته‌ها و نوشته‌هاي بسياري، ويژگي‌ها و خصوصيات امام راحل از زواياي مختلف تشريح شده است، اما بُعد رفتار خانوادگي آن عزيز و نگاه و نگرش وي به زن و زندگي، کمتر و يا هيچ مورد بررسي و تحليل واقع نشده که اين خود قابل تأمل است.

مرحوم همسر حضرت امام در اين گفتگو از آشنايي و ازدواجش با امام خميني، نحوه ازدواج، تربيت بچه‌ها، رفتار امام در منزل، و نگاه امام به زن و زندگي گفته‌اند.

 همسر امام‌ خميني هرگز حاضر به گفتگو با هيچ نشريه و رسانه‌اي نمي شدند، اما اين گفتگو با زحمت فراوان سرکار خانم دکتر زهرا مصطفوي، دختر بزرگوار ايشان انجام شده است. مشروح اين گفتگو با اندكي تلخيص در آستانه ايام ارتحال حضرت امام خميني(ره) برای شما خوانندگان گرامي بازنشر می گردد.

***
*مادرجان سلام‌عليکم. اميدوارم مرا ببخشيد، مي‌خواستم اگر موافقت مي‌فرماييد مختصري از زندگي مشترکتان با حضرت امام و قبل از ازدواج خود و اين که در چه خانواده‌اي متولد شده‌ايد و خانواده‌تان از نظر علمي و اقتصادي چگونه بودند؛ براي ما توضيح بفرماييد.

- سلا‌م‌عليکم. بسم‌الله. اگر بخواهم از وضعيت خانوادگي خود بگويم بايد از چند نسل قبل شروع کنم. پدرم حاج‌ميرزا محمد ثقفي از علماي تهران بود که از ايشان، آن‌طور که من اطلاع دارم، تفسير نوين در چند جلد مانده است و بيشتر مشغول تأليف کتاب بودند و کمتر به امور آخوندي مثل گرفتن وجوهات شرعيه و ارتباط با بازاريان و امثال آن اشتغال داشتند، البته نماز جماعت داشتند و پيش‌نماز بودند و ضمناً چون «خانم‌جان» من هم متمول بود احتياج نداشت. پدر ايشان ميرزاابوالفضل تهراني از نوابغ زمان خود بود که در جواني، حدود چهل و چند سالگي، فوت کرد.

 ميرزا ابوالفضل هم صاحب کتاب «شفاءالصدور» است که شرحي بر زيارت عاشوراست. آقا [امام]‌ مي‌گفتند که ميرزا ابوالفضل از بزرگان بوده‌اند و از ايشان کتاب شعري هم به زبان عربي چاپ شده است.

*ظاهراً ايشان کتابخانه مفصلي داشته‌اند که وقف است.

- بله ايشان کتابخانه مفصلي داشته‌اند و من از پدرم شنيدم که آن را به مدرسه سپهسالار قديم که شهيد مطهري فعلي است داده‌اند. ايشان در آن مدرسه، هم نماز مي‌خواندند و هم مجلس درس داشتند.

پدر او حاج ميرزا ابوالقاسم ثقفي که معروف بوده است به «حاج ميرزاابوالقاسم کلانتر» از مجتهدين زمان خود بود که يکي از کتاب‌‌هاي ايشان تقريرات درس مرحوم شيخ انصاري از علماي خيلي بزرگ است و تقريرات ايشان در دسترس همه بود. اين که به او «کلانتر» مي‌گفتند ظاهراً به دليل آن بود که پدرش حاج ميرزامحمود از رجال زمان ناصرالدين شاه بوده وگويا وقتي ناصرالدين شاه به کربلا رفته است، اين طور شنيده‌ام که او را حاکم و کلانتر تهران کرده است.

*مادرجان درباره وضعيت خانوادگي خودتان از طرف مادري هم توضيح بفرماييد.

- پدر مادرم حاج ميرزا غلامحسين، خزانه‌دار و مستوفي خزانه بود که به او خازن‌الممالک مي‌گفتند. پدر مادربزرگم حاج ميرزا هدايت بود که در تاريخ دوران قاجاريه او «ناظم خلوت» يعني وزير دربار بود و بعدها در زمان رضاخان که نام فاميل باب شد، فاميل خود را ناظم خلوتي گذاشتند و مادربزرگم که به رحمت خدا رفته است فاميل ناظم خلوتي داشت.

*در اين صورت وضعيت اقتصادي خانواده شما خوب بوده است؟

- بله، مادر خانم جانم از پدرش ارث داشت و شوهرش هم خازن‌الممالک بود و تمول داشت. آن زمان پدرش ماهي 30 تومان پول توي جيبي به خانمم مي‌داد. البته آقا خانم طلبه بود و ماليه‌اي نداشت ولي پدرش در کوچه صدراعظم ساکن بود که خانه‌هاي آن مال اتابک بود. اتابک شوهر عمه خانمم بود و در آن زمان علما پيش دستگاه دولتي خيلي اهميت داشتند؛ چون همه امور مملکت زير نظر علما بود. پدر آقا جانم حاج ميرزا ابوالفضل، هم مورد احترام اتابک بود و هم چون قوم و خويش بود ارتباط زيادي با اتابک داشت.

* لطفاً از ازدواجتان بگوييد و اين که چطور شد که آقا شما را پيدا کردند؟

- آقاجانم که 5 سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتيم يکبار ده ساله بودم، يکبار 13 ساله و يکبار هم 14 ساله بودم. پدرم از مادربزرگم خواهش کرد که من بمانم. مادربزرگم مي‌خواست 15 روز بماند و برگردد چون عيد بود. آقاجانم خواهش و تمنا کرد که من «قدسي جان را سير نديدم، بگذاريد دو ماهي پيش من بماند. ما تابستان به تهران مي‌آييم و او را مي‌آوريم.» بالاخره مادربزرگم راضي شدند. ما هم راضي نبوديم ولي چند ماهي مانديم.

تصديق کلاس شش را گرفته بودم و آقاجانم مي‌گفت:« دبيرستان نرو»؛ چون روحيه‌اش متجددانه نبود. آن وقت دبيرستان براي دخترها کم بود و او مي‌گفت: «چون در دبيرستان معلم مرد است، نرو. فراش مرد است و بازرس مرد است». ايراد مي‌گرفت و ما هم نرفتيم. يک چند ماهي ماندم و بعد با خانمم آمديم تهران.

 در اين مدت 5 سال آقاجانم در قم دوستان و رفقايي پيدا کرده بود. يکي از آنها آقا روح‌الله بود که در آنجا رفيق شده بودند. هنوز حاجي نشده بود. مرد متدين، نجيب، باسواد و زرنگي بود. او را پسنديده بود که با من 12 سال تفاوت سني داشت و با آقاجانم 7 سال.

يکي از دوستان ديگر آقاجانم آقاي آسيدمحمد صادق لواساني بود که او هم از دوستان آقا روح‌الله بود. آن زماني که آقاجانم مي‌خواست به تهران بيايد، آقاي لواساني به آقا روح‌الله گفته بود که چرا ازدواج نمي‌کني؟ 27ـ26 ساله بود. او هم گفته بود:« من تاکنون کسي را براي ازدواج نپسنديده‌ام و از خمين هم نمي‌خواهم زن بگيرم. به نظرم کسي نيامده است.»

آقاي لواساني گفته بود: «آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي‌گويد خوب هستند». اينها را بعداً آقا برايم تعريف کردند که وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف مي‌کنند؛ مثل اين که قلب من اينجا کوبيده شد. در هرحال آقاجانم هم خوشگل و شيک و اعيان و خوش‌لباس بود. مثلاً در آن زمان پوستين‌هاي اسلامبولي مي‌پوشيد و مي‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب مي‌کردند؛ هم عالم بود، دانشمند و اهل علم بود. اهل ايمان و متدين بود و هم شيک بود.

مثلاً نمي‌گذاشت ما مدرسه برويم بايد چاقچور بپوشيم، کفش‌هايمان مشکي ساده باشد. آستين لباسمان بلند باشد. اصلاً روحاً تجمل را دوست نداشت و خيلي اهل علم و ملا بود. آقا [حضرت امام] هميشه مي‌گفت:« پدر شما خيلي ملاست، خيلي با فضل و با علم است ولي حيف که رشته ملايي به دستش نيست.»

*ايشان که اهل علم و فضليت بوده‌اند مسلماً داراي تأليفات هم بوده‌اند؟

- من فقط يک تفسير از ايشان مي‌دانم، کتاب‌هاي ديگرش را نمي‌دانم. شما اگر بخواهيد از اخوي‌ها، علي‌آقا و حسن‌آقا بپرسيد هر دو مي‌دانند. کتابخانه‌اش را با اين که عده‌اي از او کتاب گرفته بودند و مجاني هم کتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم يک اتاق کتاب داشت که هنوز هم هست از پايين تا زير سقف است. کتاب‌هاي خودش، کتاب‌هاي پدرش و آنهايي که تهيه کرده بود.

*مادر، از خواستگاري بفرماييد، خواستگاري چگونه انجام شد؟

- اين باعث شد که آسيداحمد آمد خواستگاري. براي قبول خواستگاري حدود 10 ماه طول کشيد؛ چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم که خانه پدرم مي‌رفتم، بعد از 15ـ10 روز از مادربزرگم مي‌خواستم که برگرديم. چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان، تا لب ديوار صحن قبرستان بود، کوچه‌هاي باريک و...، زياد در قم نمي‌ماندم. به اين خاطر بود که زود از قم مي‌آمدم و آن دو ماهي که آقام مرا به زور نگهداشت، خيلي ناراحت بودم.

مراحل خواستگاري شروع شد. آقاجانم مي‌گفت: «از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم. اگر تو را به غربت مي‌برد، آدمي است که نمي‌گذارد به قدسي جان بد بگذرد.» روي رفاقت چند ساله‌اش روي آقا شناخت داشت. من مي‌گفتم که اصلاً قم نمي‌روم و جهاتي بود که ميل نداشتم به قم بروم.

*پس چطور شد که به قم رفتيد؟ ظاهراً خواب ديديد. اگر يادتان هست بفرماييد.

- خواب‌هاي متبرک ديدم، چند خواب، خواب‌هايي ديديم که فهميديم اين ازدواج مقدر است. آن خوابي که دفعه آخري ديدم که کار تمام شد حضرت رسول ، اميرالمؤمنين و امام حسن را در يک حياط کوچکي ديدم که همان حياطي بود که براي عروسي اجاره کردند.

*يعني شما در خواب خانه‌اي را ديديد، و بعد از مدتي خانه‌اي که براي عروسي شما اجاره کردند، همان بود که شما قبلاً در خواب ديده بوديد؟

- بله، همان اتاق‌ها با همان شکل و شمايل که در خواب ديده بودم. حتي پرده‌هايي که بعداً برايم خريدند، همان بود که در خواب ديده بودم. آن طرف حياط که اتاق مردانه بود پيامبر(ص) و امام حسن(ع) و اميرالمومنين(ع) نشسته بودند و در اين طرف حياط که اتاق عروس شد، من بودم و پيرزني با يک چادر که شبيه چادر شب بود و نقطه‌هاي ريزي داشت و به آن چادر لَکي مي‌گفتند.

پيرزن ريزنقشي بود که او را نمي‌شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه مي‌کردم. از او مي‌پرسيدم اينها چه کساني هستند؟ پيرزن که کنار من نشسته بود گفت آن روبه رويي که عمامه مشکي دارد پيامبر(ص) است.

آن مرد هم که مولوي سبز دارد و يک کلاه قرمز که شال بند به آن بسته شده ـ و آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدام به سر مي‌گذاشتند ـ اميرالمؤمنين است. اين طرف هم جواني بود که عمامه مشکي داشت و پيرزن گفت که: اين امام حسن است.

من گفتم: اي واي، اين پيامبر است و اين اميرالمؤمنين است و شروع کردم به خوشحالي کردن. پيرزن گفت:« تويي که از اينها بدت مي‌آيد!» من گفتم:« نه، من که از اينها بدم نمي‌آيد؟ من اينها را دوست دارم.» آن وقت گفتم:« من همه اينها را دوست دارم، اينها پيامبر من هستند، امام من هستند.

آن امام دوم من است، آن امام اول من است» پيرزن گفت: «تو که از اينها بدت مي‌آيد!» اينها را گفتم و از خواب بيدار شدم. ناراحت شدم که چرا زود از خواب بيدار شدم. صبح براي مادربزرگم تعريف کردم که من ديشب چنين خوابي ديدم. مادربزرگم گفت:« مادر! معلوم مي‌شود که اين سيد حقيقي است و پيامبر و ائمه از تو رنجشي پيدا کرده‌اند. چاره‌اي نيست اين تقدير توست.»

*قرار بود چه موقع جواب بدهيد؟

- هرچه آقا جانم مي‌گفت، من مي‌گفتم نه. جواب آخر معلوم نبود. آسيد احمد لواساني از جانب داماد هر شب مي‌آمد خواستگاري و مي‌پرسيد چي شد؟ آسيد احمد هم باز دوباره مي‌آمد آنجا و آقا جانم هم مي‌گفت زنها هنوز راضي نشده‌اند. چون آسيداحمد با پدرم دوست بود با گاري و دليجان مي‌آمد و دو سه روز خانه آقاجانم مي‌ماند و برمي‌گشت.

يک چند وقتي گذشت، تا دفعه پنجمي که در عرض دو ماه آمد، گفت: بالاخره چي شد؟ آقام مي‌خواست حسابي رد کند و بگويد:« من نمي‌توانم دخترم را بدهم. اختيارش دست خودش و مادربزرگش است و ما براي مادربزرگش احترام زيادي قائليم. مادربزرگم راضي نبود، چون شريک ملک‌هاي مادربزرگم هم خواستگاري کرده بود.

*پدرتان خيلي روشن بوده‌اند و مقيد بوده‌اند که خودتان و مادربزرگتان راضي باشيد. در حالي که خيلي از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نمي‌کردند.

- بله. بله. من سر صبحانه خواب را براي مادربزرگم تعريف کردم و بلافاصله وقتي اسباب صبحانه جمع شد آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و کرسي بود و همه اينها برحسب اتفاق بود.
*يعني خواب شماـ مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقي بود؟

- بله، آقاجانم آمدند و نشستند و من چاي آوردم. گفتند:« آسيد احمد آمده. دفعه پنجمش است و حرفي به من زد که اصلاً قدرت گفتن ندارم.» حرف، اين بود که آسيد احمد وقتي ديده که آقام گفته نه، نمي‌شود يعني زنها راضي نيستند آسيداحمد هم به طور محکم گفته: «با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نمي‌تواند زندگي کند و اين حرف‌هايي است که کساني که مخالفند مي‌زنند.» همه مخالف بودند اول خودم. بعد مادربزرگم، مادرم، فاميل‌ها. آقام هم مي‌گفت ميل خودتان است ولي من به ايشان عقيده دارم که مرد خوب و باسواد و متديني است و ديانتش باعث مي‌شود که به قدسي جان بد نگذرد.

آقام گفت:« اگر ازدواج نکني من ديگر کاري به ازدواجت ندارم.» من دختر 15 ساله‌اي بودم و خيلي هم مقام پدرم را حفظ مي‌کردم. حتي بي‌چادر جلوي پدرم نمي‌رفتم. حتي وقتي صدايمان مي‌کرد بايد چادر روي سرمان بيندازيم ولو چادر خواهر باشد يا هر کس ديگر. من هم سکوت کردم. خانم بزرگ رفت به عنوان تشريفات براي ايشان گز آورد، از گز خوردند و گفتند:« پس من به عنوان رضايت قدسي ايران گز مي‌خورم.» گفتند و گز را خوردند و من هم هيچي نگفتم، چون ابهت خوابي که ديده بودم، من را گرفته بود. سکوت کردم. آقام گز را خوردند و رفتند.

به فاصله يک هفته آسيد محمدصادق لواساني و داماد با يک نوکر به نام مسيب بر آقا جانم وارد شدند براي خواستگاري و همه با هم رفيق بودند جز آقاي هندي. آقام هم مرا خبر کرد. ذبيح‌ا... نوکر آقام آمد منزل مادربزرگم گفت:« خانم، ميهمان دارند. گفته‌اند قدسي ايران بيايد آنجا.» مادربزرگم گفت:«ميهمانش کيست؟» به او سفارش کرده بودند که نگويد داماد آمده است. واهمه از اين داشتند که باز بگويم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا که رفتم موضوع را فهميدم.

آن خواهرم که يک سال ونيم از من کوچکتر بودـ شمس‌آفاق ـ دويد و گفت:« داماد آمده... داماد آمده!» من را بردند و داماد را از پشت اتاق ذبيح‌الله نشانم دادند. آنها توي اتاق ديگر نشسته بودند و من از پشت در اين اتاق ايشان را ديدم. آقا زردچهره بود، موي کم زردي داشت و اتفاقاً روبه رو واقع شده بودند و زير کرسي نشسته بودند. وقتي برگشتم، خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را ديدند، چون هيچ کدام داماد را نديده بودند.

*داماد را پسنديديد؟


- بدم نيامد، اما سني هم نداشتم که بتوانم تشخيص بدهم که چه کار بايد بکنم. ذاتاً هم آدم صاف و ساده‌اي بودم. آقاجانم آهسته آمد و از خانم جانم پرسيد:« قدسي ايران برگشت چه گفت؟» خانم جانم گفتند:« هيچي نشسته است». بعداً به من گفتند که: «وقتي تو ساکت نشسته بودي، به زمين افتاد و سجده کرد.» چون او خودش پسنديده بود. هميشه پدرم مي‌گفت:« من دلم يک پسر اهل علم مي‌خواهد و يک داماد اهل علم.» همين هم شد. آقا اهل علم بود و يک پسرشان هم يعني حسن‌آقا را اهل علم کرد يعني پسر دوم خودش را.

*آيا بعد از ازدواج هم وضع زندگي شما مثل قبل بود؟

- روز اول که مي‌خواست آقا ازدواج کند و آقا جانم قرار بود جواب مثبت به آسيد احمد بدهد، به ايشان گفت که خانم‌ها ايراد دارند. آسيد احمد گفت ايرادشان چيست؟ گفت که يکي اين که او را نمي‌شناسند و او مال خمين است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي خوب بوده و با وضع طلبگي مشکل است زندگي کند.

 داماد اصلاً چي دارد؟ آيا چيزي دارد يا نه؟ اگر صرف حقوق شهريه حاج‌شيخ‌عبدالکريم است، راستي نمي‌تواند زندگي کند و اگر نه، از خودش آيا سرمايه‌اي دارد يا نه؟ از آن گذشته آيا داماد زن دارد يا نه؟ شايد در خمين زن داشته باشد و شايد بچه داشته باشد. شايد صيغه مي‌کردند تا تحصيلاتشان تمام شود و سرمايه‌اي پيدا کنند و چه بسا از آن صيغه دو بچه پيدا مي‌کردند.

*مادر، شما مطمئن هستيد که امام صيغه نکرده بودند؟

ايشان اصلاً زن نديده بودند، بعداً خودشان به من گفتند. خود آسيد احمد به آقا جانم گفته بود که خانم‌ها درست مي‌گويند. گفته بود به من اطمينان داري يا نه؟ اگر به من اطمينان داري من ايرادهاي اين زنها را قبول دارم و خودم مي‌روم خمين و تحقيق مي‌کنم و مي‌پرسم ببينم وضع زندگي اينها چگونه است؟ آسيد احمد هم رفت خمين منزلشان ديد. منزلشان مفصل و آبرومند است.

دو تا حياط تو در تو و خيلي خوب وخوش برخورد و آقامنش بودند و قضيه را به آقاي هندي برادر بزرگ آقا مي‌گويد و مي‌پرسد که حقوقش چقدر است و آيا ازدواج کرده يا نه؟ آنها مي‌گويند که زن و بچه ندارد، حتي صيغه هم نکرده است و ما نشنيده‌ايم و بودجه او ماهي 30 تومان است که از ارث پدر دارد. وقتي آسيداحمد مي‌آيد و به آقا جانم مي‌گويد خب اگر پنج تومان کرايه بدهد مسأله‌اي نيست و رضايت مي‌دهد و بعد هم که من آن خواب را ديدم.

*مادر جان شنيدم عروسي شما در ماه مبارک رمضان بود، در حالي که رسم نيست در ماه رمضان ازدواج کنند. چرا؟

- چون درس‌ها تعطيل بود.

*يعني حضرت امام تا اين حد به درس مقيد بودند که حتي براي ازدواجشان حاضر به تعطيل کردن درس نبودند؟

- بله مقيد بودند. گفتند چون درس‌ها تعطيل است. من نزديک تولد حضرت صاحب اين خواب را ديدم و به آقا جانم رضايت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند.

*عقد و عروسي‌تان چطور بود؟ مفصل بود؟ يا ساده برگزار شد؟

- عقد مفصل نبود. آقا جانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسي‌جان بيا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بي‌چادر پيش ايشان نمي‌رفتيم چادر خواهر کوچکم را انداختم سرم و رفتم پيش آقا جانم. گفت آن طرف کرسي بنشين. خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه است. اين چند روز در منزل آقا جانم بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذيرايي کرده بود.

در پي خانه مي‌گشتند که خانه‌اي اجاره کنند و عروس را ببرند. بنا بود در تهران عروسي کنند و بعد به قم بروند و بعد از 8 روز خانه پيدا شد که همان خانه‌اي بود که در خواب ديده بودم. آقا جانم گفت:« من را وکيل کن که من آسيد احمد را وکيل کنم بروند حضرت عبدالعظيم صيغه عقد را بخوانند.» آقا هم برادرش آقاي پسنديده را وکيل مي‌کند. من يک مکثي کردم و بعد گفتم:« قبول دارم» و رفتند عقد کردند.

بعد از اين که گفتند خانه مهيا شد، آقام گفت که به اينها اثاث بدهيد که مي‌خواهند بروند آن خانه. اثاث اوليه مثل فرش و لحاف کرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها مثل چراغ نفتي را فرستادند و يک ننه خانم داشتيم که دايه خانمم بود. او را با عذراخانم دخترش فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي. شب 16 يا 15 ماه رمضان دوستان و فاميل را دعوت کردند و يک لباس سفيد و شيکي که دخترعمه‌ام با سليقه روي آن را با گل نقاشي کرده بود دوختند و من پوشيدم.

*مهر شما چقدر بود؟ و پيشنهاد از طرف شما بود يا آقا؟

- هزار تومان بود. آنها گفتند اگر مي‌خواهيد خانه مهر کنيد. ولي آقام گفت من قيمت ملک و خانه‌هايشان را نمي‌دانستم چطور است؟ خمين چه قيمتي است. پول مهر کردم.

*آيا شما مهرتان را مطالبه کرديد؟

- نه، مطالبه نکردم. اما در آخر وصيت کردند که يک دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.

*بله، نظريه‌اي مطرح است که اگر کسي در 60 سال پيش مقدار پول معيني مثلا 1000 تومان مهريه کرد آيا امروز بايد همان 1000 تومان را بدهد يا اين که مي‌بايست مطابق ارزش 1000 تومان در آن زمان بپردازد؟

- بله 1000 تومان در آن زمان جهيزيه کامل مي‌شد. شايد فکر کرده‌اند من از اين خانه سهمي داشته باشم که اگر محتاج به خانه شدم بروم در آنجا بنشينم.

*به طور کلي رفتار ايشان با شما چگونه بود؛ يعني در خانه ايشان هم از همان احترام قبل، برخوردار بوديد يا نه؟ و آيا اين احترام تا آخر زندگي ايشان برقرار بود؟

- بله، به من خيلي احترام مي‌گذاشتند و خيلي اهميت مي‌دادند؛ يعني يک حرف بد يا زشت به من نمي‌زدند. حتي يک روز به دخترانش، صديقه و فريده ـ شما آن موقع کوچک بوديد ـ که از پشت‌بام رفته بودند منزل همسايه، اعتراض داشتند و مي‌گفتند در آن خانه نوکر بوده است و از اين بابت نگران بودند ولي من مي‌گفتم که کسي آنجا نبوده است. ايشان حتي در اوج عصبانيت، هرگز بي‌احترامي و اسائه ادب نمي‌کردند. هميشه در اتاق، جاي خوب را به من تعارف مي‌کردند.

هميشه تا من نمي‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي‌کردند، به بچه‌ها هم مي‌گفتند صبر کنيد تا خانم بيايد. اصلاً حرف بد نمي‌زدند. ولي اين که من بگويم زندگي مرا به رفاه اداره مي‌کردند، نه. طلبه بودند و نمي‌خواستند دست پيش اين و آن دراز کنند ـ همچنان که پدرم نمي‌خواست ـ دلشان مي‌خواست با همان بودجه کمي که داشتند زندگي کنند. ولي احترام مرا نگه مي‌داشتند. حتي حاضر نبودند که من در خانه، کار بکنم.

هميشه به من مي‌گفتند جارو نکن. اگر مي‌خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم مي‌آمدند و مي‌گفتند:« بلند شو، تو نبايد بشويي.» من پشت سر او اتاق را جارو مي‌کردم، وقتي او نبود لباس بچه را مي‌شستم. حتي يک سال که کسي که هميشه در منزلمان کار مي‌کرد، نبود ـ آن موقع ما در امامزاده قاسم بوديم، همين اواخر بود که بچه‌ها بزرگ شده و شوهر کرده بودند ـ وقتي ناهار تمام شد من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشويم، ايشان همين که ديدند من دارم ظرف‌ها را مي‌شويم، از بين دخترها، فريده منزل ما بود ـ گفتند:« فريده بدو، خانم دارد ظرف مي‌شويد» فريده دويد و آمد ظرف‌ها را از من گرفت و شست و کنار گذاشت.

*مادرجان، اين مطالب صريح و روشن شما نشان‌دهنده اين است که حضرت امام، جارو کردن و ظرف شستن و حتي شستن يک روسري بچه خودتان را هم وظيفه شما نمي‌دانستند و شما هم که به جهت نياز، گاهي به اين کارها دست مي‌زديد ناراحت مي‌شدند و آن را به حساب نوعي اجحاف نسبت به شما مي گذاشتند.

من هم به خوبي يادم هست شما که وارد مي‌شديد حتي به شما نمي‌گفتند در را پشت سرتان ببنديد. شما که مي‌نشستيد خودشان بلند مي‌شدند و در را مي‌بستند. توجه و احترام امام به شما زبانزد بود و هست. شنيده‌ام شما سال‌ها نزد امام مشغول به تحصيل بوده‌ايد، لطفاً در اين‌باره توضيح بدهيد.


- بعد از اين که تصديق ششم را گرفتم و يک سالي گذشت، رفتم دبيرستان بدريه و کلاس هفتم را خواندم. کلاس را که شروع کردم دو ماه گذشته بود و براي فرانسه معلم گرفتم و دو ماه هم پيش يک خانم کليمي درس خواندم. ماهي 2 تومان مي‌دادم. آقاجانم که از قم به تهران آمدند، جامع‌المقدمات را مدتي پيش ايشان خواندم و وقتي که ازدواج کردم، آقا به من تعليم داد و چون بااستعداد بودم به من گفتند که احتياج به تعليم ندارم و شروع کردند به تدريس جامع‌المقدمات. همه درسهاي جامع‌المقدمات را خواندم. البته سال اول، هيأت خواندم و بعد از آن، جامع‌المقدمات.

دو بچه داشتم که سيوطي را شروع کردم و وقتي سيوطي تمام شد، چهار بچه داشتم. بچه چهارم که فريده خانم است وقتي به دنيا آمد من ديگر وقت مطالعه و درس خواندن نداشتم ولي «شرح لمعه» را شروع کردم. مقداري شرح لمعه خواندم که ديدم عاجزم و هيچ نمي‌توانم بخوانم.

مجموعاً هشت سال طول کشيد. بعداً که در انقلاب به عراق رفتيم شروع کردم به يادگيري زبان عربي و چون معاشر نداشتم زبان عربي را از روي کتب درسي آنها شروع کردم. کتاب سوم ابتدايي را گرفتم و خواندم و بعد کتاب ششم و بعد کتاب نهم را از «حسين» گرفتم. چون بعضي لغت‌ها را نمي‌دانستم. وقتي احمدجان به تهران آمد، کتاب لغت عربي به فارسي برايم تهيه کرد.

سپس به کتاب رمان و رمان‌هاي شيرين و قشنگ و حکايت‌ها علاقه‌مند شدم و چون از آنها خوشم مي‌آمد، تشويق مي‌شدم. دليل آن که تحصيل را در جواني رها کردم اين بود که مشوق نداشتم وگرنه در ميان دوستانم خيلي به تحصيل علاقه‌مند بودم.

*همين که امام آمدند و به تدريس شما مشغول شدند و در طول 8 سال اول زندگي براي اين مسأله وقت گذاشتند به معني تشويق است. گذشته از آن شما قبل از ازدواجتان به مدرسه رفتيد، در حالي که آن موقع همه به مکتب مي‌رفتند و حتي ما هم به مکتب رفتيم. اينها همه، خود نوعي تشويق است.


- بله، اين که خودشان قبول کردند و 8 سال طول کشيد، تشويق بود. ولي اگر چهار نفر ديگر اهل درس بودند و با من مباحثه مي‌کردند، خيلي فرق داشت. آدم در کلاس مي‌بيند که اين دوستش درس مي‌خواند و آن يکي هم درس مي‌خواند و تشويق به تحصيل مي‌شود. من در عراق رمان مي‌خواندم و بعد شروع کردم به روزنامه و مجله خواندن و پيشرفت کردم به طوري که در سال آخر اقامتمان در عراق، کتاب تمدن اسلام را به زبان عربي خواندم.

*مادرجان، من که هم به سطح علمي شما و دانشجويان دانشگاه‌ها آّشنا هستم، شما را از نظر علمي همسطح سطوح بالاي دانشگاهيان مي‌بينم و اين به جهت کوشش خود شما و تشويق و تلاش حضرت امام است. امام سعي داشتند که شما را از نظر علمي رشد دهند. آيا اصولاً در زندگي خصوصي شما مثل لباس پوشيدن يا رفت و آمدتان دخالتي مي‌کردند؟


- نه، اوايل زندگيمان هفته اول يا ماه اول، يادم نيست به من گفت من به کار تو کاري ندارم؛ به هر صورت که ميل داري لباس بخر و بپوش. اما آنچه از تو مي‌خواهم اين است که واجبات را انجام بدهي و محرمات را ترک بکني، يعني گناه نکني. به مستحبات خيلي کاري نداشتند، به کارهاي من کاري نداشت .هر طوري که دوست داشتم زندگي مي‌کردم. به رفت و آمد با دوستانم کاري نداشتند. چه وقت بروم چه وقت برگردم، ايشان به درس و تحصيل مشغول بودند و من هم سرم به کار خودم بود.

*مادر، شما شانس آورديد که شوهري واقعاً اسلام‌شناس داشتيد، و مي‌دانست که اسلام چه مقدار به مرد، حق دخالت در زندگي همسر را داده است و لذا به زندگي خصوصي شما دخالتي نمي‌کردند و تنها از شما مي‌خواستند که حرام خداوند را انجام ندهيد و واجب خداوند را انجام دهيد.

معني تسليم درمقابل خداوند و احکام باري تعالي همين است. مادرجان، حالا مقداري درباره مسايل سياسي در طول انقلاب و قبل از آن بفرماييد، آيا آقا (امام) با آقاي کاشاني ارتباط داشتند؟


- آقا به آقاي کاشاني ارادت داشت. ابتدا وقتي آقا براي ازدواج آمدند تهران و 8 روزي منزل آقاجانم اقامت کردند. آقاي کاشاني هم آمده بود و همديگر را ديده بودند؛ براي اين که خانه آقاي کاشاني و آقا جانم در يک کوچه بود و با هم رفيق بودند. در همانجا آقاي کاشاني به آقاجانم گفته بود:« اين اعجوبه را از کجا پيدا کردي؟»معلوم مي‌شود که از همان ديد اول هوش و ذکاوت امام براي آقاي کاشاني مشخص شده بوده و آقاي کاشاني متوجه شدند که حضرت امام غير از بقيه طلاب هستند.

*درباره شروع مبارزات در سال 42 چه خاطراتي داريد؟

- چون زمين‌ها را به زور از مالک‌ها مي‌گرفتند و مي‌دادند به رعيت‌ها؛ هميشه اين سؤال مطرح بود که زراعتي که کشاورزان مي‌کردند حلال است يا نه و ناني که نانواها مي‌پختند حلال است يا خير؟ بعد از مدتي من و آقامصطفي رفتيم نجف و کربلا و در آنجا شنيديم که ايران شلوغ شده است.

آقا مصطفي دلواپس شد و گفت برگرديم ايران. وقتي آمديم خانه پر از جمعيت بود، ما رفتيم منزل برادرت. حياط خانه آقامصطفي قهوه‌خانه شده بود تا بعد کم‌کم شلوغي زياد شد و آقا سخنراني عصر عاشورا را کردند داخل خانه و آن شب صداي همهمه و تنفسشان پيچيده بود.

آنها لگد زدند به در خانه. ما همه در حياط خوابيده بوديم. آقا رفتند وگفتند لگد نزنيد آمدم. آقا، عبا و قبايشان را پوشيدند و آنها در را شکستند و ريختند داخل خانه و ايشان را بردند. دو سه روزي در يک منزل مسکوني بازداشت بودند و بعد ايشان را به زندان قصر منتقل کردند. 12ـ10 روزي در قصر بودند اما نمي‌گذاشتند براي ايشان غذا ببريم. ظاهراً مي‌رفتند ايشان را نصيحت مي‌کردند. آقا، کتاب دعا و لباس خواسته بودند، برايشان داديم. بعد ايشان را بردند عشرت‌آباد و دو ماه آنجا بودند. نمي‌گذاشتند هيچکس پيش ايشان برود و فقط اجازه غذا دادند.

ما هم آمديم تهران منزل خانم جانم و ناهار به ناهار برايشان غذا مي‌داديم. بعد از دو ماه آزاد شدند، ايشان را بردند به داووديه منزل حاج‌عباس‌آقا نجاتي. من روز اول با دخترانم آنجا رفتم. ما بيشتر مانديم و اتاق يک دفعه خلوت شد و همه رفتند. به ايشان گفتم اينجا خيلي سخت است؟! انگشتش را ماليد به پشت گردنش، پوست نازکي با انگشت لوله شد و آمد پايين، من هيچ نگفتم ولي خيلي ناراحت شدم.

*هنوز هم که به ياد آن مي‌افتيدناراحت مي‌شويد. مادر معذرت مي‌خواهم. من در اين گفتگو چندين بار شما را به گريه انداختم و خاطرات تلخ گذشته را زنده کردم واقعاً مرا ببخشيد.


- نه اشکالي ندارد، بعد آقاي روغني پيشنهاد کرده بود که آقا به خانه ايشان بروند. جمعيت زيادي از ساواکي‌ها در روبروي منزل آقاي روغني جا گرفتند و يک منزل هم نزديک آنجا براي ما کرايه کردند. تقريباً 30 ساواکي آنجا بودند که رفت و آمد را محدود مي‌کردند و فقط مادرم يا خواهرم را اجازه مي‌دادند داخل شوند. مدت 7 ماه در قيطريه منزل آقاي روغني بودند که رئيس ساواک به نام انصاري گفته بود هر وقت بخواهيد به قم برويد براي شما ماشين مي‌آوريم. بعد رفتيم قم. همه خانه آقا را مردها گرفته بودند. يک خانه متصل به منزل آقا را اجاره کردند و دري باز کردند به آنجا و ما رفتيم.

از عيد تا 13 آبان يعني هشت ماه آنجا بوديم که آقا سخنراني ديگري کردند که همان کاپيتولاسيون بود. يک شب ديديم که ريختند پشت در خانه. من در ايوان بودم. با آن که ديوار بلند بود يکي بالاي ديوار بود. آقا طرف ديگر حياط بودند، من اين طرف حياط. دوباره ديدم يکي ديگر پريد. صدا کردم:«آقا» و ديدم که درب بين خانه ما و بيرون را با لگد مي‌زنند.

آقا صداي مرا که شنيد بلند صدا زد:« در را شکستيد، من دارم مي‌آيم.» يک وقت ديدم که يکي ديگر هم پريد بالا، من ديگر ترسيدم، نزديک سحر بود. آقا آمد بيرون و داد زد به آنها:« در شکست! برويد بيرون من مي‌آيم.»

همين که ديدند آقا از اتاق آمد بيرون به طرف من و من هم توي ايوان ايستاده بودم، از ديوار به طرف بيرون پايين پريدند. آقا آمد مُهر و کليد در قفسه‌اش را به من داد و گفت:« اين پيش تو باشد تا خبر دهم.» و از آن در رفت بيرون. من آن را قايم کردم و به هيچکس نگفتم. چون توقع مي‌کردند که کليد يا مُهر را بگيرند. احمد بيدار شده بود، 18ـ17 ساله بود.

 احمد پرسيد:« آقا کو؟» گفتم:« از اين در رفت، تو نرو» ولي رفت، بعد گفت:« چند قدم که رفتم يکي از ساواکي‌ها هفت‌تيرش را رو به من کرد به صورت حمله ـ يعني اگر بيايي جلو مي‌زنمت ـ و من نرفتم.»

*مادر، ناراحت نشويد اگر يادآوري آن دوران شما را تا اين حد ناراحت کند. من مجبور مي‌شوم سؤالي نکنم. خواهش مي‌کنم شما هميشه صبور بوديد يادم هست که وقتي من رسيدم شما لرز کرده بوديد و در جواب احوالپرسي من خيلي محکم جواب داديد که حالم خوب است؛ اما نمي‌دانم چرا مي‌لرزم و من در تمام اين سال‌ها هر وقت ياد آن لحظه مي‌افتم از مظلوميت آن روز شما منقلب مي‌شوم. خب مادرجان نفرموديد مُهر و کليد را چه کرديد و چگونه آن را به امام برگردانديد؟

- قايم کردم تا زماني که آقا رفتند عراق، از نجف نامه‌اي به من نوشتند که مُهر مرا به يک آدم اميني بدهيد برايم بياورد و من با آقاي اشراقي در ميان گذاشتم و ايشان گفتند آقاي آشيخ‌ عبدالعلي قرهي گذرنامه دارد و مورد اطمينان است. من هم نامه‌اي نوشتم و مُهر و کليد را به او دادم. او هم برد نجف و به آقا داد.

*اين که حضرت امام مُهر خود را فقط به دست شما داده، بيانگر اطميناني است که ايشان به شما داشته که تا چه اندازه استوار و رازدار هستيد و اين که شما در تمام اين مدت با هيچکس آن را در ميان نگذاشته‌ايد، نشانه امانت‌داري شماست. والا حضرت امام مي‌توانستند به شما بگويند که مُهر را به کس ديگري تحويل دهيد. لطفاً بفرماييد که آيا حضرت امام از اقامتشان در ترکيه براي شما تعريف کرده‌اند؟

- شهر «بورسا» محل اقامت آقا بوده، ظاهراً خوش‌آب و هوا هم بوده است. يک مأمور ايراني به نام حسن‌آقا که ساواکي و اهل ساوه بود، همراه آقا به ترکيه رفته بود و زن و بچه‌اش در ايران بودند، خيلي ناراحت بود و در واقع او هم تبعيدي بود. او به اتفاق يک مأمور ترک که نامش «علي‌بيک» بود، مراقب آقا بودند. بعد که داداش را(آقا مصطفي ـ خانم به زبان دخترانشان به او داداش هم مي‌گفتند) تبعيد کردند، گاهي با هم بيرون مي‌رفتند؛ ولي آقا بيشتر در منزل بوده‌اند و مشغول کار خود بودند و کتاب «تحريرالوسيله» را مي‌نوشتند.

*رژيم شاه با داداش چه کرد؟


- داداش هم بعد از بازداشت آقا، رفت منزل آيت‌الله مرعشي نجفي و مردم هم دورش جمع شدند. رژيم چون ديد وجود مؤثري است، او را هم بازداشت کرد. دو ماه در قزل‌قلعه او را زنداني کردند و بعد ايشان را بردند ترکيه.

*شما با رفتن داداش موافق بوديد؟

- نه.

*من يادم هست که موقع رفتن آمده بود خدمت شما و من در پيچيدن عمامه‌اش به او کمک مي‌کردم. شما با رفتن او مخالف بوديد و مي‌گفتيد:« آقا که مبارزه مي‌کند و با شاه مخالفت کرده، سني از او گذشته؛ اما تو جواني. زن و بچه داري. زن تو حامله است، من با زن تو چه کنم.» و داداش چون مجبور به رفتن بود مي‌خواست شما را ناراحت نکند. مي‌گفت شما اينجا هم دور هم جمع هستيد اما آقا، آنجا تنهاي تنهاست، من بايد پيش او بروم و بالاخره هم او را بردند و چه روز تلخي و سختي بود، يادتان مي‌آيد؟....(همسر امام با گريه تأييد مي‌کنند).

معذرت مي‌خواهم، اين يادآوري‌ها براي همه دردناک است. حالا بفرماييد آقا چگونه به عراق رفتند و چه اتفاقاتي در راه ترکيه به عراق افتاده است. کمتر کسي در اين‌باره سخن گفته است. شايد داداش يا آقا براي شما تعريف کرده باشند. چون اکثر آقايان بعد از رفتن آقا به عراق خدمت امام رسيده‌اند و خاطره چنداني ندارند.


- بعد از آزادي، يعني تمام شدن دوران تبعيد آقا در ترکيه به او گفته‌اند به ايران مي‌روي يا عراق؟ اما نگذاشتند خودش تصميم بگيرد، گفته‌اند بايد به عراق برويد ايشان هم که وارد عراق مي‌شوند مي‌گويند اول به زيارت کربلا مي‌روم، بعد مي‌روم نجف، در مدت اين سه چهار روز که در کاظمين بوده‌اند، سامره هم مي‌روند.

يک آقايي که در کربلا خانه داشته است و تابستان‌ها ييلاق به کربلا مي‌رفته است، آقا را به خانه خودش در کربلا دعوت مي‌کند و آقا سه روز هم در منزل او مي‌ماند تا حاج‌شيخ‌نصرالله خلخالي که از دوستان آقا بود و از صرافان عراق، بلکه صراف نصف ممالک عربي ديگر هم بود براي آقا در نجف خانه‌اي تهيه مي‌کند. در کربلا هم، آقا به منزل آشيخ‌نصرالله وارد شدند و سه روز ماندند و او به طلبه‌ها و مردم گفته است که برويد براي امام خانه تهيه کنيد و اثاث بخريد تا آقا منزل شخص ديگري وارد نشوند.

اثاثي که خريده بودند عبارت بود از: فرش کهنه، گليم کهنه، سه چهار دست رختخواب، سماور بزرگ، يک گوني شکر، يک صندوق چاي، چهل استکان و نعلبکي جور واجور براي پذيرايي از جمعيت با چاي، چهار سيني و چهار دست ظرف غذاخوري. به آقايان هم اطلاع داد که بيايند در همان حياط که 5 متر در 6 متر بود بنشينند و آقا از کربلا به منزل خودشان وارد شدند و در آنجا 14 سال زندگي کردند. منزل خيلي کوچک بود.

آشپزخانه به اندازه يک تشک بود ديگ غذا را مي‌گذاشتيم در حياط و غذا مي‌کشيديم، چون آشپزخانه جا نداشت. دو اتاق پايين داشت هر کدام 4×3 و دو اتاق بالا داشت که يکي قابل استفاده نبود. يکي از اتاق‌ها را فرش کرديم براي آقا و خانه پهلويي را هم اجاره کردند براي بيروني آقا. اصولاً خانه کوچک و کهنه‌اي بود.

*مادرجان، اگر چه از صحبت‌هاي شما استنباط مي‌شود که از نظر اقتصادي در زندگي با حضرت امام تحت فشار بوده‌ايد ولي باکمال قناعت و بردباري آن را تحمل کرده‌ايد. اما فکر نمي‌کنيد خودتان و همين طور فرزندانتان از نظر اعتقادي و اخلاقي متأثر از امام هستيد؟


- بله، روحيه آقا، حرکاتش و صحبت‌هايش، همه اينها در بچه‌ها اثر گذاشته بخصوص ديانت آقا.بچه‌هاي من خيلي متدين هستند، واقعاً متدين هستند و من از اين بابت شاکر به درگاه خدايم، اينها همه اثر وجود آقاست.

*اين اثر را در خودتان هم احساس مي‌کنيد؟

- اثر داشته. برخورد و رفتار، ديانت و تقواي ايشان در من نيز چون فرزندانم اثر داشته است. اما از نظر اخلاقي وخلقي در بچه‌هايم بيشتر اثر گذاشته؛ يعني در بچه‌هايم هست ولي در خودم نه. در من از جهت اخلاق تأثير نکرده، من خودم همان هستم که بودم.

*آيا فکر مي‌کنيد اگر يک شوهر بي‌ايمان داشتيد از نظر حسن اخلاق و ايمان همين‌طوري بوديد که الان هستيد؟


- در ديانت ضعيف مي‌شدم؛ همين‌طور که حالا قوي شده‌ام. من در واقع در ديانت تقويت شدم.

*از نظر اخلاقي، صرف نظر از ديانت مثلاً نشنيديد که حضرت امام از شما با بچه‌ها بخواهند که مواظب رفتار يا گفتارتان باشيد؟


- تذکر مي‌دادند که مواظب اخلاق و سيرت خود باشيد. خودتان را نگيريد و تکبر نکنيد. هيچ کدامشان حتي خود من که خانم امام هستم، روي اعتبار احترام امام، تکبر ندارم. اصلاً يادمان نمي‌آيد که اين مسأله مطرح بوده باشد که خانواده امام هستيم، يا دخترانم خودشان را بگيرند.
نه، اصلاً اين طور نيست.

*در مورد تذکرات اخلاقي و نکات تربيتي چه به خاطر داريد؟

- نه، يادم نيست، کم نصيحت مي‌کردند. از هفت سالگي در تربيت ديني دقت داشت؛ يعني مي‌گفت از هفت سالگي نماز بخوان. مي‌گفت اينها(بچه‌ها) را وارد به نماز کن تا وقتي 9 ساله شدند عادت کرده باشند. من به ايشان مي‌گفتم تربيت‌هاي ديگرشان با من، نمازشان با شما. شما بگو، من که مي‌گويم گوش نمي‌کنند. خودشان مقيد بودند و مي‌پرسيدند، اما همين که مي‌گفتند خواندم، قبول مي‌کردند. کنجکاوي نمي‌کردند.

*شما معتقديد بيشترين نقشي که امام در تربيت بچه‌ها وخانواده داشتند تحکيم اعتقادات مذهبي و ايمان آنها بوده است؟


- بله، اخلاق و ايمان را از ايشان داريد، اما سليم بودن و سازگار بودن در زندگي با شوهرانتان را از من داريد.

*مادر بعد از رحلت امام، روال زندگي شما و رفتار بچه‌ها با شما و برخورد مسئولين با حضرت عالي چگونه است؟

- بعد از رحلت امام برخورد مسئولين خيلي خوب بود. آقاي خامنه‌اي چندين بار تا به حال به منزل ما آمده‌اند، خيلي محبت کرده‌اند. از من احوالپرسي کرده‌اند. همين طور آقاي هاشمي رفسنجاني هم چند بار تا به حال به منزل ما آمده‌اند، در اعياد و اوقات ديگر، آقاي کروبي هم آمده‌اند، آقاي موسوي خوئيني‌ها هم يکبار آمدند.

*آيا با خانواده‌هاي مسئولين هم رفت و آمد داريد؟

- بله، همه خانواده‌هاي مسئولين به من محبت دارند. مردم هم به من محبت دارند. در اعياد مذهبي، ايام عيد، مناسبت‌هاي مختلف، رفت و آمد داريم.

*رفتار بچه‌هايتان با شما چگونه است؟ سفارش امام چه بوده؟

- بچه‌ها خيلي احترام من را دارند. آقا به احمدجان که خيلي سفارش کردند؛ به او گفته‌اند خيلي مواظب باش، من نتوانستم تلافي کنم و تو تلافي کن.

*آقا هميشه از شما و گذشت و صبر و بردباري شما در زندگي خودشان تعريف مي‌کردند و هميشه سفارش شما را مي‌کردند. حتي ما هم شاهد بوديم که شما تا چه حد در مبارزات امام سهيم بوديد، ما هيچ‌وقت شکايتي از زندگي پرفراز و نشيب خودتان با امام، از غربت نجف، دوري بچه‌ها و... نشنيديم. هيچ وقت نديديم با امام مخالفت کنيد يا به ايشان سخت بگيريد. خود امام هم هميشه اين نکته را ابراز مي‌داشتند. از بچه‌ها چه توقعي داريد؟

- توقع دارم تازنده هستم احترام مرا داشته باشيد. همين طور که تا به حال داشته‌اند. من از همه راضي هستم؛ احمدجان، دخترانم و عروسم، همه خيلي خوب هستند.